اما باز هم دوباره باز باران

نمی دانم که به چه دلیل یا دلایلی امسال صحبت از گلچین گیلانی به میان آمد شاید به دلیل حرمت نهادن به اعدادی مانند سه و هفت و ده و چهل و صد و ... باشد که صدمین سال تولد این شاعر رشتی را یادآورمان گرداندند اگر چنین است با تمامی جانم فریاد می زنم که دور باد چنین دلیلی جهت حرمت نهادن دورباد. دور باد چنین حرمت نهادن از شاعری رشتی که نزدیک صد سال پیش به عبارتی در 1288 یا 1290در خانه ای در نزدیکی سبزه میدان به دنیا آمد و شصت و سه سال بعد به دلیل سرطان در لندن فوت نمود

برای من و هم دوره های من که در کتاب فارسی سال چهارم ابتدایی در اواخر کتاب صفحاتی نقاشی شده از ریزش رگبار باران آن هم بارانی که کج می بارید و پسر بچه ای در حال دویدن بود و کلماتی را به صورت پلکانی نوشته بودند کلماتی مانند باران ، کودکی دهساله ،جوی آب،...که آن کلمه ها را می شد به صورت تصویر در نقاشی نیز دید گلچین گیلانی همان باز باران با ترانه است و اشتباه نمی کنیم و شاعر این شعر را ناصر مسعودی خواننده خوش نوا و خوش سابقه رشتی بیان نمی کنیم که کردند

مجدالدین میر فخرایی یا همان گلچین گیلانی و پسر خاله ایشان هوشنگ ابتهاج سمیعی (ه. الف. سایه) همشهری های سبزه میدان نشین ما بودند و بر خلاف نظر شیون فومنی عزیز اینان نیز مرد بودند و میدان را می شناختند  واز آن دسته بودند که به هزار زبان اعلام می داشتند که  فقط اسلحه بدستان و میرزا و میرزاییان میدانی نیستند چنانی که شیون گفته بود :

موزر دوسته دانه میرزا مرد میدان بو

نه من نه تو که امه خانه سبزه میدان بو

اصلا سبزه میدان جدای از آنکه به واقع یک میدان می باشد صاحب تاریخچه ای قابل بحث نیز هست خلاصه بگویم هنگامی که آرامگاه پورداوود نیز در نزدیکی این میدان هست پس این میدان نیز مرد میدان های رشت می تواند باشد

در مورد زندگینامه گلچین گیلانی مزدک پنجه ای در سایت خود نوشته که مجدالدین میر فخرایی، که در آغاز ِشاعری با نام شعری گلچین گیلانی شناخته شده، به سال 1288 در خانه ای نزدیک به سبزه میدان رشت چشم به جهان گشود. او فرزند مهدی و رفعت السادات بود.

ابراهیم فخرایی در کتاب گیلان در قلمروی شعر و ادب جهت معرفی گلچین آورده دکتر مجدالدین میر فخرایی فرزند میرزا مهدیخان وزیر دفتر (رئیس دارایی گیلان در دوران انقلاب) مشاور طبی سفارت ایران در لندن به سال 1290 ه . ش در رشت چشم به جهان گشود

پنجه ای در ادامه می گوید مجدالدین دوره ی ابتدایی را در رشت گذراند(1304). یکی از معلمان او در این دوره، ابراهیم فخرایی، از اعضاء نهضت جنگل و روایتگر بعدی این نهضت بود.

گلچین،سپس،برای ادامه ی تحصیل به تهران رفت و دوره های نخست و دوم متوسطه را درمدرسه های سیروس و دارالفنون گذراند. گلچین در دارالفنون شاگرد استادانی مانند عباس اقبال آشتیانی و حسن وحید دستگردی بود.

شاعر گیلانی برای ادامه ی تحصیل رشته ی زبان ادبیات فرانسوی(درس های فلسفه و علوم تربیتی) را در دارلمعلمین عالی و دانشگاه تربیت معلم برگزید. گلچین پس از فراغت از تحصیل،( به گفته فخرایی در کتاب گیلان در قلمرو شعر و ادب وی در فلسفه و علوم تربیتی لیسانسیه شد )در سال 1312 از طریق بندرانزلی به روسیه و اروپا رفت و سرانجام در انگلیس ماوا گرفت.

پس از آموختن زبان انگلیسی،با توجه به رشته ای که وزارت و معارف ایران برای او مقرر کرده بود، به تحصیل در رشته ی ادبیات انگلیسی پرداخت. اما پس از مدتی،بی علاقگی خود را به این این رشته نشان داد و با وجود مخالفت مقامات مسوول ایرانی،با گذراندن مقدماتی به تحصیل در رشته ی پزشکی دانشگاه لندن مشغول شد.

او مشغول تحصیل در رشته ی پزشکی بود که شعله های جنگ جهانی دوم در گرفت و تحصیل اش مدتی به تعویق افتاد.وی بر خلاف دیگر دانشجویان ایرانی،در انگلستان ماند و با گویندگی درفیلم های خبری و اخبار و حتی رانندگی آمبولانس، آن شرایط دشوار را سپری کرد.

تحصیلات گلچین در پزشکی عمومی و دوره ی تخصصی بیماری گرمسیری،سرانجام،در سال 1947 م به پایان رسید. اما او در لندن اقامت کرد و به ایران بازنگشت.در این شهر مطب داشت و مشاور پزشکی سفارت ایران در لندن بود. علاوه بر این،از کمک به ایرانیانی که برای معالجه به انگلستان می آمدند،دریغ نداشت.

فخرایی در کتاب ذکر شده در زمینه طبابت گلچین به نکته ای جالب اشاره می کند وی می آورد بطوری که نوشته اند گلچین در انگلستان اجازه گشودن مطب داشت و این امتیازی است که به همه کس داده نمی شود .

پنجه ای در ادامه دارد که گلچین با ای،جی،آربری،ایران شناس نامور انگلیسی،دوستی داشت.شعرهای او را به انگلیسی برگردانده و شرح هایی درباره ی آن ها نوشته است.مسعود فرزاد، که سال ها در انگلستان اقامت داشت،دوستی صمیمانه ای با گلچین داشت.برخی شاعران و نویسندگان و ادیبان ایرانی، که به انگلستان سفرهایی داشتند،نیز با او دوستی یافتند:غلامعلی رعدی آذرخشی،پرویز ناتل خانلری، صادق چوبک،محمد اسلامی ندوشن،محمد زهری،امیر هوشنگ ابتهاج(ه.ا. سایه) هم که پسرخاله ی گلچین بود، دیدارهایی با او در انگستان داشت.

مجدالدین میر فخرایی در شصت و سه سالگی،به ناگهان و به سبب سرطان خود پیشرفته،زندگی را در لندن بدرود گفت و در همین شهر به خاک سپرده شد. 29 آذر 1351 (برابر با بیست دسامبر 1972م).

در اینجا شعر معروف باران او را با تقطیعی که در کتاب گیلان در قلمرو شعر و ادب از ابراهیم فخرایی است می آورم . آقای کامیار عابدی اخیرا کتابی تحت عنوان مجموعه اشعار گلچین گیلانی را انتشار داده که رجوع به آن کتاب نیز می تواند جالب باشد من هنوز آن کتاب را ندیده ام اما از آنجایی که اخوان ثالث این شعر باران را با تقطیعی دیگر و نیز گاه کلماتی جدا از آنکه در کتاب فخرایی است ارائه کرده این تقطیع های متفاوت می تواند بحث جالبی در مورد این شعر باشد 

عابدی در سخنان خود که در سایت آقای مزدک پنجه ای آمده چنین گفته است که : من تحقیق درباره ی آثار گلچین را از سال 68 آغاز کردم و به خاطر این که ایرانی های دهه ی 50 که شعر او را می خواندند در باره ی گلچین چیزی نمی دانستند. احتمالا این موضوع ربط داشت به این که گلچین از 20 و چند سالگی ایران را ترک کرده بود و برنگشته بود . برای همین امر به ناگزیر مجبور بودم رجوع کنم به کسانی که از او اطلاعاتی داشتند و این اطلاعات را به تدریج ثبت کردم و شد کتاب "با ترانه ی باران" که "ثالث" ناشر آن بود.

عابدی در ادامه افزود: گلچین شعرش را  برای نشریات داخل کشور می فرستاد و در واقع با انتشار این آثار در ایران توانست در روند شعر ایران تاثیر گذار باشد.

یکی از نکته های مهم کتابی که من هم اکنون کار کرده ام و تحت عنوان "مجموعه اشعار گلچین گیلانی" است این بوده که در این کتاب شعرهای منتشر نشده اش که در نشریات به صورت پراکنده چاپ شده بوده را جمع آوری کرده ام.

نویسنده ی کتاب "با ترانه ی باران" در پایان گفت: بعضی از کسانی که در باره ی گلچین قلم زده اند گفته اند که شعرش ساده بوده مخصوصا محمد حقوقی یکی از چهره هایی بوده که چینین می پنداشته است و معتقد بوده شعر گلچین سبب رکود شعر ما در دهه ی 20 بوده است. چرا که باعث شده جریان های اصلی شعر دیرتر شناخته شوند. من فکر می کنم هر دوره ای جریان مخاطب خاص خود را دارد. گلچین با استفاده از ساده ترین کلمات نقش خود را ایفا کرد و شعر "باز باران" بیانگر حس لطیف و طبیعت گرای او می تواند باشد.

باز باران

با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها

ایستاده

در گذرها

رودها راه اوفتاده

شاد و خرم

یک یا دو سه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو آن سو

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز، دیگر

نیست نیلی

یادم آید روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چالاک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم وزنده

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر این جا و آن جا

چون دل من

روز ، روشن

بوی جنگل تازه و تر

همچو می ، مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هرجا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آب جا نشسته

دم به دم در شور و غوغا

رودخانه

با دو صد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شیشه ها ی آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آن ها سنگریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

با دوپای کودکانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم از سر جو 

دور می گشتم ز خانه

می پراندم سنگریزه

تا دهد بر آب لرزه 

بهر چاه و بهر چاله 

می شکستم کردخاله

می کشانیدم بپایین

شاخه های بید مشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و مشکی

می شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده 

رازهای زندگانی

هرچه می دیدم در آن جا

بود دلکش  بود زیبا

شاد بودم

می سرودم

‌" روز ای روز دلارا 

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان

این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو ، چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان

روز ای روز دلارا 

گر دلارایی است از خورشید باشد 

ای درخت سبز و زیبا

هر چه زیبایی است از خورشید باشد "

اندک اندک رفته رفته

ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخسار خورشید درخشان

ریخت باران ریخت باران

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

روی برکه مرغ آبی

از میانه از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد ، دست باران

بادها با قوت خود

می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

"جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل 

به چه زیبا بود جنگل  

بس ترانه

بس فسانه

بس گوارا بود باران 

وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی 

پندهای آسمانی

بشنو اکنون کودک من 

پیش چشم مرد فردا

زندگانی ، خواه تیره خواه روشن 

هست زیبا هست زیبا ، هست زیبا "

اما اخوان ثالث این شعر را در کتاب بدایع و عطا و لقای نیما یوشیج در قسمت ضمیمه ها چنین آورده است :

باز باران با ترانه ، با گهرهای فراوان ، می خورد بر بام خانه ، من به پشت شیشه تنها ایستاده ، در گذرها رودها راه اوفتاده ، شاد و خرم یک یا دو سه گنجشک پرگو ، باز هر دم می پرند این سو آن سو ، می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی ، آسمان دیگر امروز نیست نیلی ، یادم آید روز باران گردش یک روز دیرین ، خوب و شیرین ، توی جنگل های گیلان: کودکی ده ساله بودم ، شاد و خرم ، نرم و نازک ، چست و چابک . از پرنده ، از چرنده، از خزنده ، بود جنگل گرم وزنده، آسمان آبی چو دریا، یک دو ابر این جا و آن جا . چون دل من روز روشن . بوی جنگل تازه و تر ، همچو می مستی دهنده . بر درختان می زدی پر ، هر کجا زیبا پرنده ، برکه ها آرام و آبی ، برگ و گل هرجا نمایان ، چتر نیلوفر درخشان ، آفتابی . سنگ ها از آب جسته ، از خزه پوشیده تن را ، بس وزغ آب جا نشسته ، دم به دم در شور و غوغا، رودخانه، با دو صد زیبا ترانه ، زیر پاهای درختان ، چرخ می زد ، همچو مستان ، چشمه ها چون شیشه ها ی آفتابی ، نرم و خوش در جوش و لرزه . توی آن ها سنگریزه ، سرخ و سبز و زرد و آبی ، با دوپای کودکانه ، می دویدم همچو آهو ، می پریدم از سر جو ، دور می گشتم ز خانه . می پراندم سنگریزه ، تا دهد بر آب لرزه . بهر چاه و بهر چاله ، می شکستم کردخاله می کشانیدم به پایین شاخه های بید مشکی ، دست من می گشت رنگین از تمشک سرخ و مشکی . می شنیدم از پرنده ، داستان های نهانی ، از لب باد وزنده ، رازهای زندگانی . هرچه می دیدم در آن جا ، بود دلکش ، بود زیبا . شاد بودم ، می سرودم :‌" روز ای روز د

/ 11 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی خدایی

بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا... هست زیبا... هست زیبا؟؟؟

مریم اسحاقی

سلام آقای دکتر جالب این که در مراسم گلچین گیلانی، آقای شمس لنگرودی گفتند که چه بسا جمعیتی که در این محفل نشسته اند ندانند که خانه ی گلچین کجا بوده! ... خسته نباشید. راستی در مورد مترجم کتاب های یوسا که فرمودین: عبداله کوثری کتاب ها را می تونم امانت بدم به خانم دکتر. سور بز رو فکر می کنم خوشتون بیاد. با سپاس.

حسين

سلام دکتر ارمان عزیز با خوندن این مطلب اخرت یادم افتاد چند وقت پیش یه مطلبی از اقای دکتر میر فخرایی خونده بودم که زیر همین نوشته تایپ میکنم.در ضمن من تازه فهمیدم که من با دکتر میرفخرایی بچه محل بودم چه جالب. لچین گیلانی بیشتر شعر نو سروده اما در ابتدا شعرهای سنتی هم می سروده است و در دوره دبستان نخستین اشعار خود را به روزنامه «صورت » در رشت می داد و چاپ می کردند. یکی از این شعرهای زیبا ی گلچین گیلانی « رنج روستاییان » است. شاعر نوجوان در این شعر، از زبان یک روستایی به درد و رنج و سختی و تیره بختی مردم روزگار می پردازد که آغاز این شعر کودکانه چنین است: « ای گاو عزیز و باوفایم ای یاور جمله کارهایم ای نور دمیده، راحت دل ای یار ضعیف و بینوایم از توست که زندگی نمایم ...»

‫فسقلی

‫دوکی جان ما را بردی به عالم چهارم دبستان :) روحش شاد

.... تازگی ربطی ندارد با زمان تازه آن باشد که ماند جاودان کهنه ی ديروز گر زيبا بود تازه هم امروز و هم فردا بود تازه امروز گر بی معنی است کهنه است و آنی است و فانی است ...... (شعر بايد گفت - گلچین گیلانی) و بازهم خاطره کودکی و شیرینی یادآوری آن. بسیار ممنون سرفراز باشید

سحر سهراب

ببخشید مطلب را نوشتم و فراموش کردم نامم را بنویسم . اعتراف می کنم ! این مطلب زیرین خطای من است.

عاطفه صرفه جو

ممنون از حضورتون. سبزه میدان صاحب درختانی سبز و ریشه دار است که هیچ تبری را توان مقابله با آنها نیست. و اما باز باران با ترانه ی زنده یاد گلچین عجب حس نوستالوژیک خوبی را به من و شاید هم نسلانم می دهد. با خواندن این شعر حسی مفرح همراه با انبساط خاطر به من دست می دهد. و این به دلیل فضای شادی ست که شاعر با مهارت در شعر ایجاد کرده است. البته هم نسل های ما کم باهوش نبودند. چرا که این شعر تعابیر و معانی سختی دارد که تفسیرش کارهر کودک ده ساله ی امروزی نیست . نمی دانم در کتاب های جدید هم هست یا مانند رشته ی علوم انسانی !!! راهی دیار عدم شد. و سلام .

عاطفه صرفه جو

من با مرورگر اکسپلورر اومدم فقط صفحه اول وبتون رو دیدم. دیگه هیچی نداشت. اما الان با فیر فاکس اومدم می بینم کلی ادامه مطلب داره. احتمالن شما با فایر فاکس به روز رسانی می کنید و برای ما اکسپلورری ها مشکل ساز می شه.جهت اطلاع عرض کردم. شاد باشید همیشه.

Durək

شيون در اون بيت منظورش به آدماي بي درده . سبزه ميدان هم فقط يه جاز براي رساندن اين مفهومه. مطمئن باشيم كه زنده ياد بيشتر از من و شما براي عزيزاني چون گلچين احترام قائل بوده و اونها رو خيلي بهتر مي شناخته. ممنون از پست خوبتون.

Durək

# مجاز