خیلی خلاصه
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سنگ قبر



تاریخ : پنجشنبه 29 اسفندماه 1387 - (335 روز قبل)
ساعت : 2 بعد از ظهر


امروز طبق سالهای قبل، آخرین روز از سال را کنار آرامگاه سهراب بودم. مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی، خلوت بود و ساکت. مثل همیشه وسعتی برای فکر کردن و مرور  روزهای گذشته.
اما... ساعت حدود 2 بعد از ظهر...
یک لودر کوچک ، دو کارگر زحمت کش، چند بیل خاک، چند عدد لگد و ...
و در نهایت، سنگ قبری سیاه رنگ  و دراز و تقریبا بدقواره جایگزین سنگ قبر ساده و قدیمی ولی صمیمی سهراب شد .
با این سنگ نوشته :

خانه ابدی شاعر آب و آئینه "
طلوع زندگی  1307 هجری شمسی
غروب زندگی 1359 هجری شمسی
کاشان  بلوار نماز  برادران  ...."

غروب زندگی ؟ برای سهراب ؟
اعلام شماره موبایل موسسه حکاکی سنگ قبر (یا بهتر است بگویم آگهی تبلیغاتی) روی آرامگاه سهراب سپهری ؟

انتظار این تغییر و تحول را واقعا نداشتم.

همه چیز در کوتاهترین زمان ممکن اتفاق افتاد. چیزی حدود نیم ساعت. سنگ قبر سابق آرامگاه سهراب سپهری، همان سنگ سفید و ساده، زیر چند بیل خاک و سنگ قبر سیاه جدید مدفون شد.
تنها بودم و این تغییر ناگهانی، تماما" فکر و حواسم را بهم ریخته بود. فقط فرصت تهیه یک دوربین یک بار مصرف دست داد و تهیه عکسهایی که حالا اینجا هستند

.

و قبل از آن...
یک شیشه گلاب که قرار بود سنگ قبر سهراب را بشوید،  اجبارا" خاک ریخته شده بر روی سنگ را شست. حالا حداقل میدانم که خاک ریخته شده بر روی آرامگاه سهراب، بوی گلاب میدهد.

از شخصی که به عنوان مسئول و سرپرست و ناظر بر صحت خاک پاشیدن کارگران و صحیح  راه رفتن و لگد کردن آرامگاه سهراب بود، سوال کردم آیا خانواده سپهری از این اقدام شما خبر دارند ؟
جواب : شاید، نمیدونم.
پرسیدم این سنگ را چه کسی انتخاب کرده، این کار به درخواست چه کسی  انجام میشه ؟
جواب : این رو مسئول امامزاده داره انجام میده. به خاطر اینکه آقای سپهری ارادت خاصی به امامزاده داشتند ما هم براشون این کار رو انجام دادیم.

در تمام مدتی که این اتفاقات می افتاد، به جز من و چند نفری که مشغول خاک بازی و بیل زدن بودند، و یکی دو نفری که از روی کنجکاوی ناظر بر بیل زدن قبر سهراب بودند، کسی در آن اطراف نبود.
نه مراسمی بود، نه حضور بستگان و نزدیکان و نه سخنرانی و نه بزرگداشتی برای شعر و ادب پارسی.
فقط گرد و خاک بود و سنگی سیاه و زمخت و بد شکل.

اینجا چه خبر بود ؟

                                                برگرفته از سایت سهراب سپهری

                        


 
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: مشیری و سیمین بهبهانی

آیا اجازه دارم؟

سیمین بهبهانی



چهل سال نبض طبقات گوناگون مردم را در دست داشتن و ضرب شعر خود را با نظم آن منظم کردن بی‌گمان دشوار است. اما فریدون مشیری به آسانی از عهده آن بر می‌آید.

تعصب را دوست نمی‌دارم، اعمال سلیقه را نیز. تعیین خط مشی و تنظیم قاعده برای شعر از سوی منتقدان و صاحب نظران کاری است ارجمند، اما نه جامع و نه مانع. چشم‌انداز ادبیات و به خصوص شعر ما را خطوط و رنگ‌هایی می‌سازند که هریک ویژگی‌های خود را دارند. دشت هموار است و آرام و سبزگون، کوه دندانه‌دار است و خشن و خاکستری، دره فرونشسته و رازآمیز و یشم‌فام. هریک در جای خود همان است که باید باشد. نام‌آوران شعر معاصر، هریک با خصایص خود، لازمه ساختن این چشم‌اندازند .

گفتن این که «شعر باید در فضایی مبهم و رازآمیز بشکفد و همه داشته‌های خود را به سادگی و در برخورد اول عرضه نکند» حرفی است، شاید هم درست، اما باید دانست که در هنر و و به‌خصوص در شعر هیچ قاعده‌ای نمی‌تواند کلیت و الزام داشته باشد، و شعر فریدون مشیری شاهدی است برای نقض قاعدهٌ لزوم ابهام در گستره شعر. به یک شعر کوتاه از او به نام «تنگنا» توجه کنید، لحظه‌ای است از لحظه‌ها. آن قدر ساده که هرکس بارها آن را تجربه کرده است. این شعر در برخورد اول همه مفهوم خود را تقدیم می‌کند. اما که می تواند بگوید شعر نیست؟

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری
هزار سال، بدین حال باز می‌ماند
به هیچ گوشه‌ای از چارسوی این مرداب
خروس آیه آرامشی نمی خواند
چه انتظار سیاهی،
                      سپیده می داند ؟

    (گزینه اشعار، «تنگنا»، صفحه ۲۰۴)            


ایجاز در این شعر به حد نهایت است: شبی که هزار سال بدین حال باز می‌ماند. هیچ کلامی جز دو حلقه زنجیر «هزار سال» و «بدین حال» با قافیه یکنواخت و کشیدگی اولی و قاطعیت دومی، و ایضاً کشیدگی «باز می‌ماند» نمی‌توانست تداوم و تکرار لحظه‌های شب را بیان کند. این موسیقی بی هیچ احتساب قبلی و صرفاً زاییده برق ناگهانی ذهن شاعر است و آن‌گاه احساس فرورفتن در مردابی که در «هیچ گوشه ای از چارسوی آن» خروسی مژده سحر نمی‌دهد و سپس سؤال کوتاهی که مبین درازی داستان اندوهباری است. آیا سپیده عمق فاجعه را می‌داند و دستی از آستین بیرون نمی‌آرد؟

به جرأت می‌گویم که مشیری بیشترین هواخواه و مخاطب را در میان توده‌های وسیع فارسی‌زبان و بیشترین مخالف را در میان قشر فشرده داعیه‌داران توضیح و تشریح مبانی شعر نو دارد، تا جایی که برخی از منتقدان منکر نو بودن کلام او می‌شوند و آن را نوعی از شعر قدیم با وزن نیمایی به حساب می‌آورند. باشد، اما گمان دارم هیچ قاعده ای به اندازه «قبول خاطر و لطف سخن» بر قواعد دیگر شعر مقدم نباشد. وقتی راننده تاکسی شعر مشیری را زمزمه می‌کند، وقتی استاد دانشگاه آن را در حافظه دارد، وقتی جوان‌ها در نامه‌ها یا در مکالمات خود از آن بهره می‌جویند، وقتی خرد و کلان و عارف و عامی چیزی از او به یاد دارند، چگونه می‌شود او را نفی کرد؟

در شعر فریدون مشیری هیچ مضمونی غریب و دور از دسترس نیست. هرچه را به شعر می‌کشد همان است که به سادگی می‌بیند: آن ماهی که درتنگ شنا می‌کند او را به یاد تنگنای بسته محیط می‌اندازد، و آن ماهی که در کنار تابه پرپر می‌زند و هنوز جان دارد او را به یاد نامهربانی موجود دوپا. وقتی به باغ فین کاشان می‌رسد به یاد امیرکبیر می‌افتد و دریغی بر ایران پس از امیر می‌خورد و وقتی رسیدن بهار را می‌بیند ، می‌گوید:

نفس کشید زمین
ما چرا نفس نکشیم ؟

به هر صورت دستمایه‌های او معمول و پیش‌پا‌افتاده هستند، اما دستاوردهای او ارجمند. او با همین دستمایه‌ها چون چوب کبریتی می تواند چراغ‌های آگاهی را در ذهن خوانندگان شعر خود روشن کند:

نه عقابم نه کبوتر اما
چون به جان آیم در غربت خاک
بال جاودیی شعر
بال رویایی عشق
می‌رسانند به افلاک مرا

اوج می‌گیرم، اوج
می‌شوم دور از این مرحله، دور
می‌روم سوی جهانی که در آن
همه موسیقی جان است و گل افشانی نور
همه گلبانگ سرور
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا

نزده بال و پری بر لب آن بام بلند
یاد مرغان گرفتار قفس
می‌کشد باز سوی خاک مرا !

   (همان، «دام»، ص ۱۹۱)            


شاعر با خود می‌اندیشد که پرنده نیست، اما با بال شعر می‌تواند بپرد، و به همین سادگی ذهن خواننده را متوجه می‌کند که گرفتارانی در قفس، وجود دارند که پروازشان میسر نیست.
وقتی پای به اداره‌ای که سالهای عمر خود را در چاردیوار آن گذرانده است می‌گذارد، این طور می‌سراید:

دیوار
سقف
دیوار
ای در حصار حیرت، زندانی،
ای در غبار غربت، قربانی،
ای یادگار حسرت و حیرانی
برخیز
... خود را نگاه کن، به چه مانی
غمگین درین حصار،
به تصویر
ای آتش فسرده ندانی
با روح کودکانه شدی پیر
... ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت
چشمی میان پنجره واکن
همچون کبوتران سبکبال
خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی خویش
مهتاب رابه شاخه بپیوند
خورشید را به کوچه صدا کن
... بیرون ازین حصار غم آلود
تا یک نفس برای تو باقی است
جای به دل گریستنت هست
وقت دوباره زیستنت نیست
برخیز

    (همان، «عمرویران»، ص ۱۸۷)             


این شعر با موسیقی گوش‌نواز، با تعبیرات زیبایی از قبیل «ازاین سیاه قلعه برون آی»، «در آن شرابخانه شنا کن»، «مهتاب را به شاخه بپیوند»، «خورشید را به کوچه صدا کن» و تأسف عمیقی که بر عمر تلف کرده در مصرع «وقت دوباره زیستنت نیست » القا می‌شود، یکی از زیباترین شعرهای فریدون مشیری است گیرم که به زعم بعضی، نه فضای رازآمیز داشته باشد و نه استعارات نوآورده و نه درونمایه ای ناشنیده و بعید.
از این گونه شعر در میان کارهای فریدون بسیار است که «آخرین جرعه این جام»، «کوچه» و «امیرکبیر» را به عنوان نمونه از آنها یاد می‌کنم.
مشیری گاه مضمون‌ساز است، یعنی از پیش اندیشیده مطلب را به نظم می‌کشد. مضمون‌سازی و به دنبال مطلب از پیش اندیشیده رفتن اگرچه به عقیده امروزیان مطرود است، اما در ادبیات ما سابقه هزارساله دارد و نیمی از گنجینه شعر فارسی را می‌سازد. قطعات، حکایتهای کوچک، مناظرات و حتی ابیاتی که مبین اندیشه‌ای هستند، همه از پیش اندیشیده و منظم شده‌اند. نمونه بسیار زیبای مضمون‌سازی در کار معاصران «عقاب» خانلری است.
از نمونه‌های مشخص این نوع مضمون‌سازی در کار فریدون «ماه و سنگ» را یاد می‌کنم:

اگر ماه بودم، به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می‌گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می‌گرفتم

اگر ماه بودی، به صد ناز – شاید –
شبی بر لب بام من می‌نشستی
و گر سنگ بودی، به هرجا که بودم
مرا می‌شکستی، مرا می‌شکستی

    (همان، ”«ماه و سنگ»، ص ۶۹)            



نمونه دیگر:

آیینه بود آب
از بیکران دریا خورشید می‌دمید
زیبای من شکوه شکفتن را
در آسمان و آینه می دید
اینک:
سه آفتاب

    (مروارید مهر، «سه آفتاب»، ص ۷۴)            



اما همیشه هم در این مضمون‌سازی موفق نیست:

در این جهان لایتناهی
آیا به بیگناهی ماهی ،
( بغضم نمی گذارد، تا حرف خویش را
از تنگنای سینه برآرم )
گر این تپنده در قفس پنجه‌های تو
این قلب برجهنده،
آه این هنوز زنده لرزنده
اینجا کنار تابه
در کام‌تان گواراست،
حرفی دگر ندارم ....

    (همان ، «بغض»، ص ۵۳)            



باید عرض کنم، با آن توصیفی که از تازگی و جانداری ماهی در کنار تابه عرضه می‌شود هر صاحب معده خوش‌اشتهایی بی‌درنگ می‌گوید: البته که گواراست و چه جور هم. به علاوه بعضی از ماهی ها حضرت یونس را لقمه چپ کرده‌اند.

فریدون به زبانی سخن می‌گوید که کودک ده ساله هم آن را به خوبی درک می‌کند:

... در سایه‌زار پهنه این خیمه کبود
خوش بود اگر درخت، زمین، آب، آفتاب
مال کسی نبود
یا خوبتر بگویم؟
مال تمام مردم دنیا بود

    (گزینه اشعار، «درآن جهان خوب»، ص ۲۳۳)            



این حسنی است اما عیبی هم دارد، و آن این که فرهیختگانی را که با عمق بیشتری به مطالب می‌نگرند راضی نمی‌کند، در کمتر شعری از فریدون می توانیم یک اسطوره یک تلمیح، یک روایت، یا یک تصویر چند بعدی پیدا کنیم. تصویرهای فریدون ، درخشان، زیبا و در سطح هستند. پشت این تصویرها مفهوم دیگری جز معنای واقعی خودشان نیست. و اگر اشاره به اسطوره‌ای باشد از حد آنچه در افواه است در نمی‌گذرد، مانند حکایت هابیل و قابیل و یا بعضی داستان‌های بسیار مشهور فردوسی.

زبان شعرش بسیار ساده است. واژگانی که از آن سود می‌جوید محدود است. هرگز یک واژه باستانی یا یک واژهُ محلی یا یک واژه کوچه بازاری در شعرش دیده نمی‌شود. در خاطر ندارم که واژه ترکیبی یا استعمال‌نشده‌ای آفریده باشد. در کاربرد جمله‌ها و تعبیرات بسیار محتاط است. ماجراجویی در کارش دیده نمی‌شود. اصلا“ به تجربه تازه دست نمی‌زند و سر آن ندارد که قلمرو زبان را وسعت دهد. اما در حوزه تسلط خود واقعا“ استاد است. همان واژگان محدود در دست او مثل موم نرم است. از نظام این واژگان حداکثر استفاده را می‌کند و به این ترتیب است که زبانش تا آن حد مأنوس و نافذ است.

باید یاد آور شوم که سعدی استاد فصاحت است و زبانی عرضه می‌کند که بهترین رابطه را با شنونده برقرار می‌کند، اما واژگانی که در اختیار دارد بسیار وسیع است، اگر نه به وسعت خاقانی و نظامی، دست کم گسترده‌تر از مولوی و سنایی.
فریدون به عمد از کاربرد واژه های دور از دسترس می‌پرهیزد. البته با این واژه‌های محدود کار کردن و همیشه حرفی برای گفتن داشتن دشوار است، اما افسون فریدون این دشوار را آسان می کند.

مشیری به شدت از نومیدی روگردان است و بسیار خوشبینانه در همه چیز نشان امیدواری می‌جوید. این خصیصه در شعرهای قبل از انقلابش بیشتر آشکار است. امیدوار بودن خوب است، اما اگر صفت ثانوی باشد و به سعی و تلقین پدید آمده باشد، ممکن است انسان را از واقع‌بینی دور کند. ابته گهگاه قبول واقعیت چندان تلخ و چندان به دور از تحمل است که ناگزیر انسان خود را به دروغی امیدبخش می‌فریبد.

چند سال پیش مشیری در بحبوحه جنگ و آشفتگی تبریک عید را به دوستانش با این عبارات زیبا عرضه می داشت:

با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود!

چند بیت ارتجالاً به خاطرم رسید که آن را برای او نوشتم:

گرچه در شور اشک و شعله آه
باغ را هیچ کس نکرده نگاه
گرچه در دشت خشک سوختگان
دیرگاهی نرسته هیچ گیاه
گرچه از خرمن بنفشه و گل
مانده خاکستری، تباه، تباه
گرچه ما راه خود جدا کردیم
با بهاری که می رسد از راه،
باز از سبزه و بنفشه بگو
گرچه از سوز دی شدند سیاه

بر دروغت مباد غیر درود
بر فریبت مباد نام گناه
دل ما را به وعده ای خوش کن
شب ما را به قصه ای کوتاه
تا بمانیم و گل کند خورشید
تا نمیریم و میوه بخشد ماه ...

فریدون هیچ‌گاه نسبت به جریان‌های روزگار خویش بی‌طرف نمانده است. در همه مجموعه‌هایش کمابیش نسبت به جنگهای دور و نزدیک، نسبت به ستم‌هایی که بر جهان سوم روا می‌دارند، واکنش نشان می‌دهد. اما واکنش های او همیشه معقول و متین است. هرگز انفجار خشمی یا صاعقه کینه‌ای در آنها دیده نمی‌شود. مثل خلق و خوی خود او ملایم و نرم است. وی شاعر آزاده‌ای است که حد و حریم آزادگی را حفظ کرده و حرمت شعر را نگاه داشته و همیشه سربلند زیسته است.

دیگر از ویژگی‌های شعر فریدون نفی خشونت و تبلیغ محبت است تا جایی که در بعضی از این شعرها اگر لطافت اندیشه و زیبایی تعبیر و روانی کلام در کار نبود شاعرانگی را از دست می‌داد که از دست هم داده است. به این قسمت از شعری که برای جنگ ویتنام سروده شده است دقت کنید:

«با تمام اشک‌هایم
شرم‌تان باد ای خداوندان قدرت،
بس کنید
بس کنید از این همه ظلم و قساوت،
بس کنید
... گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید:
با تمام اشک‌هایم باز –نومیدانه– خواهش می‌کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید».

    ( همان، «باتمام اشک‌هایم»، ص ۲۰۳)            



و همچنین در شعر «رنج»:

من نمی‌دانم
و همین درد مرا سخت می‌آزارد
که چرا انسان
این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آنسوتر
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است

من بر آنم که درین دنیا
خوب بودن، به خدا سهل‌ترین کار است
و نمی‌دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است
و همین درد مرا می‌آزارد

    (همان، «رنج»، ص ۱۵۷)             



این بیشتر یک نثر آهنگ‌دار تعلیمی است که پلکانی نوشته شده است . اما آن را مقابل می‌گذارم با یک شعر بسیار خوب فریدون که لحظه‌ای از لحظات، بی هیچ تعصب و اندیشه‌ای از اخلاق و بی هیچ تبلیغی برای محبت و بی هیچ گریزی از نومیدی، حقیقتی را بیان می‌کند. از دل برخاسته و در جان نشسته است:

چه جای ماه که حتی شعاع فانوسی
درین سیاهی جاوید کورسو نزند
صدای پای کسی
سکوت مرتعش شهر را نمی‌شکند
به هیچ کوی و گذر
صدای خنده مستانه‌ای نمی‌پیچد
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟
چراغ میکده آفتاب خاموش است

    (همان، «تاریک»، ص ۱۵۹)             



بغض گلویم را می‌فشارد ، کجا رها کنم این بار غم؟ ... و به سالیان گذشته عمر باز می‌گردم. به شعرهای بسیار خوبی که فریدون سروده و برایم خوانده است. به دوستی بی‌وقفه و مداوم افزون از سی سال. به خانه‌ام در تهران نو که بعضی از اتاقهایش هنوز بام و در نداشتند و در بعضی که داشتند ساکن شده بودم. به فریدون و اقبال که در همین خانه به دیدنم آمدند و به «بهار» که پنج ماه بیشتر نداشت و حالا مادر دو فرزند است، و به نخستین روز آشنایی که با هم گذراندیم.

به آن دو اتاق کوچک و پر از محبت در طبقه فوقانی خانه‌ای در خیابان خورشید می‌اندیشم که فریدون و اقبال ساکنش بودند. به دیداری که نخستین بار از آنها داشتم در آن خانه. به فنجانی چای که اقبال می‌خواست بیاورد و به شربتی که فریدون پیش از او آورده بود، و اقبال را چای در دست در آستانه در متوقف کرد. به شعرهایی که خواند و خواندم و به روزگار گذشته و تلاش‌ها و کوشش‌ها.

به اتومبیل واکسهالی می‌اندیشم که به اقساط خریده بودم و با آن بعضی از جمعه‌ها با اقبال و فریدون و همسرم و بچه‌هایمان که رفته‌رفته بزرگتر می شدند به خارج از شهر می‌رفتیم. به بیدستانی که روی فرش سبزه و زیر چتر خنکش می‌نشستیم. به شادی‌هایی که از هیچ و پوچ و به مدد جوشش جوانی داشتیم. فریدون کار می‌کرد، می‌نوشت، با مجله روشنفکر و دیگر نشریات همکاری داشت. اقبال خانه‌داری می‌کرد، بچه‌داری می‌کرد، خیاطی می‌کرد، از جان مایه می‌گذاشت، من درس می‌دادم، با مجلات همکاری می‌کردم، می‌نوشتم، در رادیو ترانه می‌ساختم. عمرمان می‌گذشت و فرزندانمان پرخرج‌تر می‌شدند و تلاش‌هامان کافی به نظر نمی‌آمد.

به امروز می‌اندیشم که شعله‌هامان فرو نشسته است. به اقبال می‌اندیشم که در بیمارستان به دیدنش رفتم، چقدر تکیده بود. به خانه‌اش هم رفتم، باز بیمار بود. برایش حریره بادام پختم که فایده ای نبخشید (عقلم بیش از این به جایی نمی‌رسید) اکنون شکر که بهبود یافته است. امیدوارم که بهبودیش بر دوام باشد. به همسرم می‌اندیشم، منوچهر کوشیار که از دست رفت و فریدون چه دوستش می‌داشت و در مرگش شعری سرود که حال و هوای مرا و خصوصیات اورا به دقت و صداقت بیان می‌کرد.

چه شد که از شعر به اینجا رسیدم؟ آه، کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟ راستی از دارایی‌های جهان چه دارم؟ هیچ و همه چیز. همین دوستی‌ها را و همین دوستان را، همین یادها و یادگارها را، همین پیوندهای عاطفی را. با ثروت‌های جهان معاوضه‌اش نخواهم کرد. کاش فرصتی بود که همه را بنویسم. فریدون دوست سی و پنج ساله ام را دارم که هنوز آن دو زمرد سبز در چهره اش می درخشد و روزنه‌های مهربانی است. اقبال را دارم که هنوز آن صراحت و خشونت صادقانه را از دست نداده است و چه راهنمای آزموده و چه مراقب دقیقی بوده است تا سلامت جسم و روح همسرش برجای بماند و در شعرش منعکس شود.
اکنون من مانده‌ام و همین یادها در حصار دلگیر رمیدن‌ها و از بد حادثه هراسیدن‌ها و . . .

آیا اجازه دارم
از پای این حصار
در رنگ آن شکوفه شاداب بنگرم؟

۲۳ بهمن ۱۳۷۱



 
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: پیرامون شاملو

گفت‌وگو با محمد شمس‌لنگرودی پیرامون شاملو، شعر سپید و منتقدانشمردم شاملو را شاعر ملی ایران می دانند

 

 

 

منبع: روزنامه فرهیختگان

 

 

 

پوریاسوری:برای ما که قرارمان با زندگی، زیستن با شعر است چنین روزی بسان عید می‌ماند و درخور شادباش، چراکه امروز یادآور طلوع قطره‌ای به تفته‌گی خورشید است از سینه سوزان و بی‌قرار شعر. احمد شاملو برای مردم ایران تنها شاعری در گذرگاه ادوار نیست او نماد تلاش روشنفکران و هنرمندان ایران در صد سال اخیر برای بسط آزادی و امید است و چه بجا است که همین مردم از او به‌عنوان شاعر ملی ایران یاد می‌کنند و در پستوی خانه‌هایشان شعری از او به نشان عشق نهان دارند. شادباش زادروز شاملو دو صفحه‌ای است که روبه‌روی شما است؛ چه دلربا آنکه تمامی هنرمندان هدیه‌دهنده این شاد باش از سر خوشی و با رویی گشاده به مبارک باد این روز آمدند که حاصل کار آن شد که... نظر در تو می‌کنم ای بامداد که با همه جمع چه تنها نشسته‌ای، قرارمان همیشه پابرجا است چون باورم به اینکه دریا به جرعه‌ای که تو از چاه خورده‌ای حسادت می‌کند. اگرچه در این مجال من با تو تنها نیستم و هیچ‌کس با هیچ‌کس تنها نیست ولی تا شعر یکسره زندگی است. من تو را دوست می‌دارم و شب از ظلمت خود وحشت می‌کند.

 

 

 

نام شاملو با شعر سپید گره خورده است، به‌طوری که عموم علاقه‌مندان به ادبیات شاملو را اولین نماینده و در عین حال قدرتمندترین شاعر در حیطه شعر سپید می‌دانند، آیا پیش از شاملو کسی این بدعت که وزن عروضی را از شعر کنار بگذارد و آهنگ کلمات را جایگزین آن کند به کار نبسته بود؟

 

ما بسیاری از شیوه‌های زندگی امروزی‌مان را از غرب گرفته‌ایم؛ از طرز لباس پوشیدن و غذا خوردن تا شعر و ادبیات. شعر سپید یا اصطلاحا شعر منثور را هم ما از غرب وام گرفته‌ایم و این مقوله که در غرب نثر آهنگین می‌خوانندش حوالی سال ١٣٢٠ وارد ایران می‌شود. حتی مسابقه‌ای ترتیب داده شده بود که چه کسی نخستین شاعری است که نثر آهنگ‌دار می‌نویسد و  در آن میان آقایی به نام شین پرتو مجموعه‌هایی منتشر کرده به نام ژینوس، دختر دریا و روی جلد آنها می‌نوشت نثر آهنگ‌دار و تا حدودی آثار او برجسته‌تر از سایرین بوده است، به‌طوری که نیما یوشیج هم از آثار او استقبال کرده بود و نامه‌ای هم در تایید و تعریف شعرهایش برای وی نوشته بود. اما این نخستین قدم‌ها بوده، پس از شین پرتو منوچهر شیبانی آثاری را در این حدود می‌نویسد و شاملو درواقع جدا از این دو نفر، در خلوت خودش شروع به نوشتن نثر آهنگین کرده بود، چرا که بعد از نوشتن چند شعر موزون متوجه شده بود در آن عرصه قدرت ویژه‌ای ندارد و اهمیت شاملو یکی در همین است که ناتوانی‌هایش را به توانایی مبدل می‌کرده، یعنی به محض اینکه دانست در شعر موزون موفق نخواهد بود به نثر آهنگین روی آورد و کوشید از طریق اشباع موسیقی زبان خوش آهنگی بسازد که خواننده مجاب به خواندن اثرش شود و نخستین کسی هم که به این ویژگی شعر شاملو توجه کرد مرتضی کیوان بود. کیوان در نقد آهنگ‌های فراموش شده و در مقابل گروه عظیمی که آثار شاملو را در این کتاب، شعر نمی‌پنداشتند گفت رستگاری شاملو در شعر منثور است.

 

 

 

توجه شاملو به نثر آهنگین باعث شد او راه جدیدی را آغاز کند. شاملو  طی این راه به چه ظرایفی دست یافت و چه وقت توانست شعر و اندیشه شعری خود را تثبیت کند؟

 

پس از مرگ شاملو عده‌ای علیه شاملو علم برداشته بودند که دیگر دوره شاملو گذشته است. به نظر من هیچ نظری سخیف‌تر از این نظر نیست، چراکه شاملو دوره‌ای نبود! شاملو شاعری بود که تمام تلاشش در طول سالیان متمادی این بود که چگونه به زبانی دست پیدا کند که تشخص داشته باشد و بتواند تمام مکنونات روحی‌اش را پوشش داده و او را به آن زیبایی‌شناسی موعودش رهنمون کند و تلاش کرد به آن برسد و قرار هم نبود کس دیگری به آنچه شاملو به دنبالش بود برسد تا دوره‌ای رقم بخورد و گروهی بیایند و فریاد برآورند که دوره شاملو گذشته است.

 

شاملو خودش می‌گوید وقتی اولین‌بار شعر منثور را در آثار غربی دیده است و آن را دنبال کرده فهمیده که آنها با توجه به متون کتاب مقدس و تورات به آن موسیقی‌درونی دست پیدا کرده‌اند. شاملو هم به ادبیات فارسی کهن ما رجوع کرد و دید قرون چهارم و پنجم ما و در ترجمه‌های قرآنی دقیقا همان موسیقی وجود دارد و شروع کرد به مطالعه ترجمه‌های قرآنی و از این طریق به آهنگ درونی شعر خودش رسید. می‌دانید در مراحل اولیه ترجمه قرآن مترجمان به‌خاطر قداست قرآن سعی می‌کردند قرآن را به درستی تمام ترجمه کنند تا جایی که حتی موسیقی قرآن را هم در ترجمه‌هایشان رعایت می‌کردند. ترجمه‌های درخشانی نظیر تفسیر ابوالفتوح رازی که بسیار ترجمه سحرانگیزی دارد بسیار به کار شاملو آمد و به او کمک کرد به زبان خود دست یابد.

 

 

 

یعنی نقطه اتکای شاملو متون کهن قرون چهارم و پنجم ایران است که او مجددا آن را بازسازی می‌کند؟

 

دقیقا، یعنی شاملو به جوهر موسیقی کلام دست پیدا می‌کند. برخی فکر می‌کنند آرکائیسم شاملو به‌خاطر بازگشت به واژه‌های کهن است، در حالی که شاملو بیش از اینکه به آن واژه‌ها بازگردد به موسیقی آن متون بازگشت و همین موسیقی است که به آثار شاملو وجهی کهن می‌‌دهد.

 

 

 

شیوه‌ای که شاملو در سرایش شعر برگزید خیلی زود توانست جای خود را باز کند و مخاطبان بسیای را گرد او جمع کند، چه ویژگی‌ای در شعر سپید شاملو موجب این اقبال شد؟

 

درواقع هر محتوا یا روح شعری به زبان خاص خود و ادبیات خاص خود نیازمند است از آنجایی که شعر شاملو شعری حماسی- تغزلی است شاملو متوجه شد که موسیقی کهن کلام می‌تواند آن روح را در محتوای او بدمد؛ نه موسیقی زبان روزمره. در نتیجه شعری سرود که صورت و محتوای هماهنگی داشت و همین امر باعث جذابیت شعر او شد. البته فقط این مساله تاثیرگذار نبوده است. شاملو از معدود شاعرانی است که برای همه نسل‌ها شعر سروده است، یعنی از وقتی کودکی به دنیا می‌آید می‌توان بارون می‌آد جرجر شاملو را برایش زمزمه کرد تا دوره نوجوانی و عاشقانه‌ها، تا جوانی و روحیه انقلابی و تا دوره میانسالی و پیری که در آستانه شعری جاودانه است. سهراب سپهری یکی از بزرگ‌ترین شاعران ایران است اما شعرش مربوط به یک سن خاص است. البته این مساله از اعتبار سهراب کم نمی‌کند ولی تمایزش را با شاملو آشکار کرده و مزیت شاملو را مشخص می‌کند. مسلما همه این ویژگی‌های منحصربه‌فرد است که مردم شاملو را شاعر ملی خود قلمداد می‌کنند.

 

 

 

شما به شاعری شاملو برای همه نسل‌ها اشاره‌ای کردید، وجه دیگری که شاملو دارد تجربه‌های مختلف در ساحت شعر است، یعنی شعر منظوم، موزون، نیمایی، سپید، ترانه و اشعار فولکلور و عامیانه ساحت‌های متفاوتی هستند که شاملو از آنها سربلند بیرون آمده و جریان‌ساز شده است این روی شعری شاملو را چگونه تحلیل می‌کنید؟

 

دقیق‌ترین وصفی که از این صورت شاملو می‌توان کرد نبوغ او است. من دقیقا نمی‌توانم آن را تحلیل کنم، ولی می‌دانم نبوغ وقتی در انسان پدیدار می‌شود که یک عشق سوزان حضور داشته باشد. شاملو آدم عجیبی بود، نسبت به هر کاری که دست می‌برد عشق سوزانی پیدا می‌کرد. برای مثال در ترجمه شاهد هستید که ده‌ها نفر شعر لورکا را ترجمه کرده‌اند، در حالی که متخصصان به هر دو زبان می‌گویند ترجمه‌های شاملو دست‌کمی از شعر لورکا ندارد یعنی می‌گویند او چنان توانسته به قول اوکتاویوپاز به روح زبان و متن غایب شعر دست پیدا کند که انگار خود لورکا به زبان فارسی شعر سروده است.

 

 

 

بحثی که همیشه گروهی در حاشیه شعر شاملو به راه انداخته‌اند این است که شعر شاملو با توجه به تسلطش بر ترجمه، ترجمه‌ای از آثار غربی است، تا چه حد این گفتار را بر طریق انصاف می‌دانید؟

 

در ایران کم نبوده و نیستند کسانی که می‌خواهند جایگاه شاملو را داشته باشند و بسیاری از این افراد هم لورکا را پیش و پس از شاملو خوانده‌اند، چرا آنها شاملو نشدند؟ آیا به‌خاطر این بوده که بر اثر مناعت طبع زیادشان نمی‌خواستند تحت تاثیر لورکا قرار بگیرند! به نظر من اینها حرف‌های حاسدانه‌ای است که هیچ‌وقت هم راه به جایی نبرده و نخواهد برد. شعری از لورکا را که ١٠ نفر هم ترجمه کرده‌اند نگاه کنید، تفاوت از زمین تا آسمان است بین ترجمه شاملو و دیگران. برخی می‌گردند و بعد می‌گویند مثلا سطر «از کوچه‌ها به خیابان نظر کنید» مال نرودا است، فرض بگیریم درست باشد اصلا پنج شعر شاملو تماما مال نرودا بوده! نتیجه‌گیری چیست پس بقیه آثار شاملو از  کجا آمده است، تکرار می‌کنم چرا دیگران به جایگاه شاملو حتی نمی‌توانند نزدیک شوند؟ همه این حسادت‌ها مثل باد هوا است که اثری از آنها نخواهد ماند.

 

 

 

شما فرمودید شاملو به طرف هرکاری می‌رفت عشق سوزانی داشت. این حکم فقط آثار شعری او را شامل می‌شد یا آثار مطبوعاتی و سیاسی و صوتی‌اش را هم دربرمی‌گرفت؟

 

تا آنجایی که من می‌دانم شاملو جز در سناریونویسی در هر عرصه دیگری وارد شد موفق بود. شما که در کار ژورنالیسم هستید کاملا متوجه می‌شوید که ارزش فعالیت مطبوعاتی شاملو تا کجا است. شاملو در سال ۵٨ هر هفته کتابی درمی‌آورد به نام کتاب جمعه و ٣۶ هفته به‌صورت پر و پیمان این کتاب را منتشر کرد و جالب آنکه تمام مطالب را هم می‌خواند و ادیت می‌کرد. خاطرم هست یکی از کارهایی که ادیت کرده بود و مترجم معترض‌اش شده بود را در شماره بعد به جدل کشاند و دلایل ادیت مطلب را هم به تفصیل بیان کرد. اینگونه کار کردن بسیار دشوار است و از همین رو است که می‌گویم عشق سوزانی به کارش داشت.

 

 

 

یکی از عشق‌های سوزان شاملو به تعبیر شما جمع‌آوری کتاب کوچه بود. ارزش کتاب کوچه‌ای که شاملو بسیار هم برایش زحمت کشید را آیا می‌توان با لغتنامه‌هایی مثل دهخدا سنجید؟

 

هنگامی که جلد اول کتاب کوچه منتشر شده بود آقایی که اسم نبریم بهتر است نقدی بر کتاب نوشته بود و به آن ایراد وارد کرده بود. شاملو برخورد بسیار تند و خشنی با او داشت تا جایی که ما هم از این برخورد خوش‌مان نیامده بود و از خودمان می‌پرسیدیم چرا شاملو اینگونه برخورد کرد! الان که سالیان درازی از آن واقعه می‌گذرد می‌بینم که شاملو کاملا حق داشت شاید انتقاد شما درست باشد اما بگویید چه کس دیگری این کار را حاضر است انجام دهد. وقتی انتقاد این معنا را به خود می‌گیرد که من هم هستم و من بهتر بلد بودم باید گفت‌ گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن! اگر آقای دهخدا همین لغتنامه را که پر از ایراد هم هست به ثمر نمی‌رساند گذر سالیان به ما اثبات کرده که کس دیگری حاضر به انجام این کار نبود. ما تعارف نداریم. فرضا کتاب کوچه‌ ایراداتی هم دارد که حقیقتا هم دارد ولی بحث در این است که کس دیگری چنین مایه‌ای را از خود نخواهد گذاشت. کتاب کوچه‌ای که امروز مراحل تدوین خود را سپری می‌کند نزدیک به ١٠٠ جلد است؛ یعنی از اینجا تا روزنامه شما (باخنده). من نمی‌گویم کار شاملو ایراد ندارد اما انتقادهایی هم که می‌شود را از سر خیرخواهی و با حسن‌نیت نمی‌دانم.

 

 

 

البته این انتقادها بعد از فوت شاملو بسیار پررنگ شد! درست است؟

 

دقیقا بعد از اینکه خیال عده‌ای جمع شد که شاملو مرده و می‌توان علیه‌اش حرف زد شروع به شمشیر کشیدن علیه شاملو کردند و گفتند شاملو شاعر خوبی نیست...

 

 

 

مشخصا این ایرادات از طریق چه کسانی مطرح شد؟

 

لازم نیست که ما در مورد افراد خاصی صحبت کنیم، بلکه در مورد مشکلات می‌گوییم. مثلا یکی از ایراداتی که به شاملو گرفته می‌شد و به گمان من هم درست است آن است که شاملو در بسیاری از جاها به ادبیات نزدیک می‌شود نه شعر. شاملو در طول زندگی شعری‌اش دچار بلایی شد که خود او آن ایراد را به فردوسی و سعدی می‌گرفت. یعنی شاملو می‌گفت سعدی و فردوسی در مقوله ادبیات جای می‌گیرند نه شعر و درست هم می‌گفت، ولی خودش هم به همان چاله افتاد. ایراد بجا است اما این امر باعث می‌شود او را شاعر بزرگی ندانیم؟ مساله مهم در مورد شاملو این است که اساس کلام او شعر است مثلا «پیشانی‌ات آیینه‌ای بلند است/ تابناک و بلند/ که خواهران هفت‌گانه در آن می‌نگرند/ تا به زیبایی خویش دست یابند» شعر محض است و روکشی نیست که بر محتوایی کشیده شده باشد که چندان نزدیکی‌ای با شعر ندارد تا آن را به شعر تبدیل کند.

 

 

 

بحث دیگری که منتقدان زیاد بر طبل آن می‌کوبند ابتر ماندن شیوه شاملو است، به نظر شما چرا شیوه شعر شاملو تکرار نشد؟

 

قرار نیست در دوره مدرنیته و بعد از آن چیزی تکرار شود. هر کسی قرار است خودش را بیان کند. به قول الیوت شاعران بزرگ چند نسل بعد از خود را بدبخت می‌کنند، چراکه سایه عظیمی بر سر دیگران می‌اندازند و نمی‌گذارند آنها رشد کنند. این درست اما باید توجه کرد که حتی در دوره شاملو هم هر کسی به شکل خودش درمی‌آید فروغ، اخوان و سهراب هر کدام شخصیتی منحصربه‌فرد در شعر پیدا می‌کنند و پیروی هم پیدا نمی‌کنند بلکه علاقه‌مند و هوادار پیدا می‌کنند. دیگر زمان گذشته نیست که صد سال همه مثل هم شعر بگویند. دیگر هیچ شاعری مثل شاعر دیگر شعر نخواهد گفت.

 

 

 

فعالیت دیگر شاملو که خود شما هم چند سالی است به آن اهتمام می‌ورزید ضبط صدای شاعر و تکثیر آن برای مخاطبان است، من  دقیقا نمی‌دانم که مبدع این حرکت شاملو بوده یا دیگری ولی می‌دانم گوش دادن شعر از طریق کاست با صدا و اشعار شاملو در ایران رواج پیدا کرده، خصوصیت بارز شعرخوانی شاملو چه بود؟

 

شعرخوانی و کتابخوانی و ضبط و پخش آن مخصوص جامعه ایران نیست بلکه در همه دنیا یکی از شیوه‌های رایج اشاعه ادبیات است چرا که شنیدن شعر خیلی لذت‌بخش‌تر است و در عین حال مخاطب وقت کمتری را صرف کرده و مستقیم‌تر با شاعر ارتباط برقرار می‌کند. درخصوص شاملو نکته جالب این است که شاملو اولین فردی نبود که شعرخوانی کرد، احمدرضا احمدی در کانون پرورش فکری مسوول این امر شده بود و بسیاری از شاعران به آنجا رفتند و شعرهایشان را دکلمه کردند و وقتی از شاملو تقاضا کردند او زیر بار نرفت. بعد از سال‌ها با اصرار فراوان شاملو حاضر شد بیاید و شعرهایش را بخواند و جالب آنکه باز هم شاملو در آن میان موفق بود، چراکه شاملو مسلط بر خواندن شعر بود و می‌دانست چه کار می‌کند و پس از انتشار صدای شاملو آنقدر آثار صوتی‌اش مطرح شد که دیگران فراموش شدند


 
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

ظهر

بی قرارند سربازان آفتاب

هزار فرزند خورشید و ظهر

                                  بی قرارند

                                  چون سربازان آفتاب

                                  در ساعت سایه های بلند

و خون با بوی سرخش

                            حمله

                            از در یا رویا

                            از سراب یا سهراب

                            جاری

                                   از حافظه تا لبخند

در ساعت سایه های بلند

هم تن

      با چرا و نور

      و دستها که در دستها

هزار فرزند خورشید و ظهر

                                  در ساعت سایه های بلند

 

 

 

 

 

 

                                                                        آرمان صدیقی


 
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

ای خاطرات دلنشین بدرود بدرود

وسواسهای در کمین بدرود بدرود

ای با شکوه شعر حافظ دیدگانت

در چشم من زیبا ترین بدرود درود

چون غنچه ای نشکفته بودم من به باغت

ای باغبان ای خوشه چین بدرود بدرود

ای همچو خون در کوچه های هر رگ من

ای آرزوی واپسین بدرود بدرود

در بارگاه ذوق من خاتون شعری

آیینه عشق آفرین بدرود بدرود

تاجی به سر داری تو از الماس مشرق

بالا بلند  نازنین  بدرود بدرود

                  

                                            علی کاربخش


راه پیمایی (شعری از آرمان )
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

با قدم ها

          ما

          زمان را لگد کرده ایم

                                     از خانه تا در

و کوچه چون رگی خشک

                                تا میدان

برای پایی خفته در کفش راه خوان

                                         خانه تا در

...

کوچه

      آرامش پایان

      از صفر تا صبر

      با باد و کاغذ دلقک

                                تنها

و پایی خفته در کفش راه خوان

                                      خانه تا در

   

 

 

 

                                                                   آرمان صدیقی


این دنیا یک دنیا تنگ حوصله ایست
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شکیبایی

[ خسرو شکیبایی ]

 

 

صدای پای آب عنوان کاستی است از شعرهای سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی که اخیرا" به بازار نوار عرضه شده . از شکیبایی در این مورد که آیا فعالیت در این زمینه را به طور مداوم دنبال خواهد کرد یا در کنار بازیگری گاهی در حد یک دل مشغولی به آن خواهد پرداخت و همچنین از علاقه اش به شعرهای سپهری پرسیدیم . می گوید: " دلمشغولی با تمام دل ، از سر نیاز یا با تمامی وجود خواستن . نمی دانم ! فقط این را میدانم که (سهراب) برای من همه زندگیست. برای من تبلور انسان است. انسانی که رو به سوی روشنی دارد ، انسانی که خود جهانی کوچک است ، انسانی که در عین ساکن بودن در نقطه ای ، به ته دریاها و اوج آسمان ها و هزار توی زمان راه یافته است.

وقتی که یک سلام ساده ، یک "دوست خواهم داشت" حالا، صمیمی ، می تواند در خلوت عزیزانم خوش بنشیند ،وقتی که عشق به انسان را در تمامی پاره پاره تنم ، برای مردم وطنم پیش کش زندگی کرده ام ، پس دیگر این دل مشغولی شاه نشین چشم دل من خواهد بود. همیشه با من ، خود من خواهد بود و شد."

شکیبایی در پاسخ به سوال دیگرمان در مورد شیوه اجرا و نوع گویش در این کاست می گوید: " بشر امروز با همه پیشرفتهای معجزه آسایش که در قلمرو علم و فن کرده است . در اصل ، همان بشر عاجز هزاران سال پیش است و این بشر احتیاج به شکفتگی روح دارد، احتیاج به غم دارد، ناکامی را به همان اندازه دوست دارد که کام. جدایی را به همان اندازه دوست دارد که وصل.

راستش را بخواهید ما هنوز گدایان یک لبخندیم و محتاج یک نگاه. پس این انسان "نیازمند" زبان خاص خود را طلب می کند در این دنیا که دنیای "تنگ حوصله ایست".

من در نحوه شعرخوانی (در حد بضاعت اندکم ) با اعتقاد کامل سعی کرده ام به این انسان نزدیک شوم . این که عصر امروز زبان امروز را می طلبد، حرف بی راهی نیست. سهراب در منظومه "صدای پای آب" در تمامی مراحل مختلف زندگی از کودکی ، نوجوانی و جوانی اش گرفته تا مراحل پختگی و آنگاه که رو به سوی روشنی و تولد دیگر داشته و در پشت دانایی اردو زده از هرگونه تصنع و تظاهر دوری جسته است.

پس لطافت کار و سادگی منش درونی سهراب چنین حکم می کرد که مثل او باشم. ساده باشم. همراه مردم باشم. نه گامی پس و نه فرسنگها دور. نزدیک نزدیک به قدر یک آه.

ما تعمدا " شیوه های رایج و مرسوم شعرخوانی را کنار گذاشته ایم و با ایمان و اعتقاد کامل قدم در راهی نرفته نهاده ایم که لازمه زمان بود. زمانی دیر که دیگر جای نشستن بر لب جو و دیدن گذر عمر نیست، جای رفتن ، دیدن نرسیدن است!

(هفته نامه سینما - شماره 16- 137 آذز 1373


آی آدمها (نیما)
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: نیما

 

 

آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ،

یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند

روی ِ این دریای ِ تند و تیره و سنگین که می‌دانید ،

آن زمان که مست هستید

از خیال ِ دست یابیدن به دشمن ،

آن زمان که پیش ِ خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ِ ناتوان را

تا توانائی ِ بهتر را پدید آرید ،

آن زمان که تنگ می‌بندید

بر کمرهاتان کمربند ...

در چه هنگامی بگویم ؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان ، قربان .

آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا دارید ،

نان به سفره جامه تان بر تن ،

یک نفر در آب می‌خواند [1] شما را

موج ِ سنگین را به دست ِ خسته می‌کوبد ،

باز می‌دارد دهان با چشم ِ از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه ِ دور دیده ،

آب را بلعیده در گود ِ کبود و هر زمان بیتابی‌اش افزون .

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر ، گه پا ،

آی آدمها !

او ز راه ِ مرگ [2] این کهنه جهان را بازمی‌پاید ،

می‌زند فریاد و امّید ِ کمک دارد .

آی آدمها که روی ِ ساحل ِ آرام در کار ِ تماشائید !

موج می‌کوبد به روی ِ ساحل ِ خاموش ،

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش

می‌رود ، نعره‌زنان این بانگ باز از دور می‌آید ،

آی آدمها !

و صدای ِ باد هر دم دلگزاتر ،

در صدای ِ باد بانگ ِ او رهاتر ،

از میان ِ آبهای ِ دور و نزدیک

باز در گوش این نداها ،

آی آدمها !

 

 

27 آذر 1320

 

 

?

[1] در مجموعه اشعار ، چاپ ِ جنّتی عطائی ، « می‌خواهد » آمده ، که درست نمی‌نماید .

[2] در مجموعه‌ی ِ کامل ِ اشعار ِ نیما ، چاپ ِ سیروس طاهباز : او ز راه ِ دور ...


سال شمار شمس لنگرودی
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شمس لنگرودی

سال شمار

 

 

 

 1329. (26 آبان)تولد در محله ی آسید عبدالله لنگرود.

 

1336. (مهر)  ورود به مدرسه ی ابتدایی، دبستان کوروش (سبزه میدان).

 

1342. ورود به دبیرستان امیرکبیر.

 

1343. ورود به دبیرستان ملی محمدیه (خواندن شعری از فریدون توللی در روزنامه ی دیواری مدرسه و آگاهی از وجود گونه یی شعر به نام شعر نو).

 

1345. مطالعه ی گزینه ی شعری از نادر نادرپور و علاقه به شعر او و گرایش به شعر نو (نوقدمایی).

 

1346. نام نویسی در دبیرستان خیام برای تحصیل در رشته ی ریاضی.

 

1346. (بهمن) چاپ شعری چهار پاره به تقلید از نادرپور، در هفته نامه ی امید ایران.

 

1347. چاپ اشعاری در مجلات زن روز، تهران مصور، جوانان، فردوسی و... و علاقه به شعر فروغ و سیاوش کسرایی.

 

1348. (خرداد) اخذ دیپلم ریاضی.

 

1349. (مهر) ورود به مدرسه ی عالی بازرگانی رشت، آشنایی با شعر احمد شاملو و سرودن به شیوه ی او. شروع جدی و پیگیرانه ی شعر.

 

1351. آغاز آشنایی با شعر و نگاه و زندگی بوهمی بودلر و زندگی به شیوه ی او.

 

1352. تدریس ادبیات فارسی در مدارس رشت.

 

1353. آشنایی بیش تر با شعر لورکا و گرایش به شعر لورکا.

 

1353. (بهمن) اخذ مدرک لیسانس اقتصاد از مدرسه ی عالی بازرگانی رشت.

 

1354. چند ماه تدریس ادبیات فارسی در دبیرستان دخترانه ی خوارزمی در تهران.

 

1355. بازگشت به رشت برای کار در اداره ی کل کشاورزی رشت با سمت کارشناس اقتصاد کشاورزی و انتشار نخستین مجموعه ی شعر با نام "رفتار تشنگی".

 

1356. بازگشت به تهران برای کار در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.

 

1358. ازدواج با خانم فرزانه داوری. اخراج از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.

 

1359. دبیر اقتصاد و ادبیات فارسی در چند دبیرستان تهران.

 

1360. انتشار جُنگ بیداران به همراه رضا علامه زاده، نسیم خاکسار، بتول عزیزپور، فریدون فریاد، امیرحسن چهل تن و... انتشار نمایش نامه ی "قانون" در جُنگ بیداران.

 

1361. دستگیری به اتهام فعالیت سیاسی، و زندانی شدن در "اوین".

 

1363. چاپ دومین مجموعه ی شعر با نام "در مهتابی دنیا" و آغاز به کار در انجمن آثار ملی و آغاز همکاری مجدد با مطبوعات ادبی.

 

1365. چاپ شعر بلند "خاکستر و بانو" به همراه چند شعر دیگر.

 

1366. چاپ کتاب "گردباد شور جنون"، تحقیقی در سبک هندی و اشعار و احوال کلیم کاشانی.

 

1367. (26 تیر) تولد الیانا و انتشار مجموعه ی شعر "جشن ناپیدا".

 

1369. انتشار شعر بلند "قصیده ی لبخند چاک چاک" به همراه دو مجموعه ی دیگر با نام های "چتر سوراخ" و "اشعاری برای تو که هرگز نخواهی شنید".

 

1370. انتشار جلد اول تاریخ تحلیلی شعر نو.

 

1370. انتشار رمان "رژه بر خاک پوک".

 

1372، چاپ کتاب "مکتب بازگشت"، تحقیقی در تاریخ و شعر دوره های افشاریه، زندیه و قاجاریه.

 

1992. سفر به آلمان، به دعوت نمایشگاه کتاب آلمان و شعرخوانی و سخنرانی.

 

1992. (5 آوریل) شعرخوانی و پرسش و پاسخ، آلمان، انجمن فرهنگی هانور (بور گرشوله).

 

1992. (27 آوریل) شعرخوانی و پرسش و پاسخ، آلمان، دانشگاه بوخوم.

 

1993. (ژانویه) سفر به بریتانیا به دعوت دانشگاه ادنبورگ و سخنرانی پیرامون ادبیات نوین فارسی در دپارتمان مطالعات خاورمیانه.

 

1996. (21 مارس) سفر به آمریکا به دعوت دانشگاه آستین در تگزاس و کانون فرهنگی ایرانیان در اورلاندو (به همت دکتر مسعود نقره کار و خانم مهستی پاشاپور علمداری)

 

1996. (20 آوریل) سخنرانی در کانون فرهنگی ایرانیان در اورلاندو، دانشگاه مرکزی فلوریدا.

 

1996. (26 آوریل) سخنرانی در دانشگاه آستین، تگزاس، پیرامون وضعیت شعر معاصر در ایران.

 

1996. (27 آوریل) سخنرانی در انجمن متخصصین ایرانی در آمریکا، تگزاس

 

1996. (28 آوریل) سخنرانی در کانون دموکراتیک ایرانیان، دالاس، تگزاس.

 

1996. (4 می) سخنرانی در انجمن دوستداران فرهنگ و هنر ایران، هانتر کالج، نیویورک.

 

1996. (4 می) سخنرانی در ماهنامه ی مانثلی ریویو پیرامون شعر سیاسی ایران با حضور پل سوییزی و مگداف، نیویورک.

 

1996. (11 می) سخنرانی در انجمن دوستداران فرهنگ و هنر ایران، شیکاگو.

 

1996. (20 می) سخنرانی در گروه ادبی دفترهای شنبه، سانتامونیکا، کتابخانه ی میدنایت اسپیشیال، لوس آنجلس.

 

1996. (1 جولای) سخنرانی در کانون سخن، سانتامونیکا، لوس آنجلس.

 

1996. سخنرانی در انجمن قلم آمریکا، نیویورک.

 

1996-1997. زندگی در هلند به همراه خانواده و سفر به سوئد، آلمان، بلژیک، فرانسه، نروژ، سوئیس.   

 

1997. سخنرانی در کنگره ی بزرگداشت نیما، دانشگاه اسلو، نروژ.

 

1997. سخنرانی در سالن شهرداری یوتوبوری، سوئد.

 

1997. سخنرانی در انجمن نگاه، شهر ایسن، آلمان.

 

1377. انتشار کتاب "تاریخ تحلیلی شعر نو 1284-1357" در چهار جلد.

 

1378. بازگشت به ایران به همراه خانواده. انتشار کتاب "شبی که مریم گم شد" قصه ای برای کودکان، تدریس غیر رسمی در چند دانشگاه. مدخل نویسی برای فرهنگنامه ها.

 

1379. انتشار مجموعه شعر "نت هایی برای بلبل چوبی"

 

1999. (21 نوامبر) سخنرانی پیرامون وضعیت شعر فارسی از انقلاب تا امروز، میسا(middle east studies association north of America) mesa ،آمریکا.

 

1380. انتشار کتاب "از جان گذشته به مقصود می رسد" در آثار و احوال نیما یوشیج.

 

1380. انتشار گزیده ی اشعار از مجموعه ی گزیده ی ادبیات معاصر.

 

1381. برنده ی جایزه ی بنیاد بیژن جلالی در عرصه ی تحقیق.

 

1382. انتشار ویژه نامه ی شاعری شمس لنگرودی در هفته نامه ی عصر پنج شنبه (تیر ماه، شماره ی 62-61).

 

۱۳۸۲. انتشار ویژه نامه ی شمس لنگرودی در نشریه ی چیستا (اردی بهشت و خرداد)

 

1383. انتشار مجموعه شعر "53 ترانه ی عاشقانه".

 

1383. انتشار مجموعه شعر "باغبان جهنم".

 

۱۳۸۴. انتشار ویژه نامه ی شاعری شمس لنگرودی در نشریه ی هنگام (شماره ی ۱۲۳)

 

1384. انتشار آلبوم صدای شاعر، بخشی از کتاب "53 ترانه ی عاشقانه" با آهنگسازی محمد فرمانیان.

 

1384. برگزاری مراسم تجلیل شمس لنگرودی در زادگاهش.

 

1385. انتشار گزینه ی اشعار "توفانی پنهان شده در نسیم" به انتخاب بهاء الدین مرشدی.

 

1385. انتشار کتاب "بازتاب زندگی ناتمام" (بخشی از مصاحبه های منتشر شده در سال های 1370- 1383) به کوشش مژگان معقولی.

 

1385. ویژه نامه برای شمس لنگرودی در ماهنامه ی هنری نشانی (شماره ی اول، اردی بهشت).

 

1385. (26 بهمن) نکوداشت در انجمن شاعران ایران.

 

1385. تجلیل در دانشکده ی ادبیات دانشگاه آزاد کرج.

 

2007. سفر به آلمان، ایتالیا، آمریکا و شرکت در چند شعرخوانی و مصاحبه ی رادیویی و تلوزیونی.

 

1386. ترجمه ی مجموعه ی "53 ترانه ی عاشقانه" به عربی و کردی و سفر به کردستان عراق برای شعرخوانی.

 

1386. دریافت نشان سپاس گوهران (فصلنامه ی گوهران).

 

1386. اتمام رمان "شکست خوردگان را چه کسی دوست دارد" و سپردن به ناشر.

 

1386. انتشار بخش دوم کاست "53 ترانه ی عاشقانه" با صدای شاعر و آهنگسازی محمد فرمانیان.

 

 


درباره ی آفرینه های بیژن جلالی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: بیژن جلالی ،علیرضا پنجه ای

 

 

هیچ از همه چیز

 

 

 

 

علی رضا پنجه ای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیژن جلالی موج سوار نبود، در هیچ دوره ای از شعر، اگر که او و دوره ی دوم شعر طاهره صفارزاده را شاعران جریان پنجم( شعر منثور) نامیده اند. در واقع این برآمده از یک گرایش افراطی نبوده، نگاه بیژن جلالی، نگاهی شاعرانه و بی پیرایه است، او اگر فیلم هم می ساخت، عکس می گرفت، یا نقاشی می کرد، نمی توانست نگاه شاعرانه را به عنوان یک امتیاز ذاتی از اثرش حذف کند، او در شعرهای منثورش، بی پیرایه و ساده به جهان نگاه می کرد و شعرش به واقع موسیقی و صنایع لفظی و معنوی را عَرَض بر شعری می دانست و بر نمی تافت، مصالح او کلمات بودند، او حتی سعی نمی کرد در چیدمان کلمات از بوطیقای شعر استفاده کند، کلمات او ادبیتی بر نمی­تافتند و چون خواننده به دنبال ادبیت در شعر می گشت از سادگی و بی پیرایگی دچار شگفتی می شد. خوب که مداقه کنی در می یابی که  میابی که شاعرانگی بی ادوات بسیار مشکل تر از آن است که فن شعر بیاموزی و با انواع صنایع به تسخیر روح خواننده عزم کنی! جلالی تا آخر عمر ارتباط موسع با افراد نداشت، گوشه یی داشت با گربه اش که یعنی تمام مام وطن را در آغوش دارد و به قول نرودا اتاقش مرکز جهان است. با معدود دوستان قدیمی که با ایشان حشر و نشر بیش تری داشت روزگار می گذراند. گوشه گیری جلالی شاید بر آمده از روحیه ای باشد که در دائی اش صادق هدایت ریشه برگرفته؛ اینجاست که باید اذعان کرد، حلال زادگی بیژن جلالی را هیچ ظنی نیارست به چالش گیرد! او به واسطه همین روحیه از دنیای رسانه فاصله می گرفت، حتی به یاد دارم، مفتون امینی در چند برگ شطرنجی حدوداً کمی بزرگ تر از قطع کارت ویزیت چند شعر کوتاه او را به خط خوش برایم به نشانی مجله ای که سردبیرش بودم و در دهه ی 70 منتشر می شد فرستاد.

 

 

جلالی که در سال تولد منظومه افسانه ی نیما متولد شد در 71 سال طول عمر خود و سفر به فرانسه و درس خواندن در رشته زبان و ادبیات فرانسه البته پس از ترک تحصیل در سرزمین مارسل پروست در دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. علی رغم آشنایی با امواج مختلف شعر مدرن که سر آمد آن ها در زبان فرانسه بوده، قائم به ذات از هر گونه تاثر بری ماند.

 

 

شعر جلالی چنان غامض ستیز که از فرط این ستیزندگی به سادگی پناه نمی آورد بلکه دست شما را می گیرد و در آرامش و سادگی دنیای شعری اش که برآمده از پیرامون و هستی است غرق تان می کند. طوری که شما را یارای غرق او در این سادگی نیست.

 

 

در واقع سبک شعر او سبک سادگی ست و کلمات به هم فخر نمی فروشند و راحت کنار هم می نشینند، حتی پلکانی نوشتن شعرهایش را به راحتی می توان تغییر داد و شعرش در شکل پلکانی هم از قراردادی خاص پیروی نمی کند. او نه پیمان بسته و نه پیمان شکسته ، بنابراین آزادانه نه من ِ خود را شعری که من ِ شعری را خودی می کند و این موفقیت کمی نیست.

 

 

او در شعر منثور نه از موسیقی و جهان بینی شعر شاملو نه شعر صفارزاده استفاده نمی کند، با سادگی از تشبیه بهره می گیرد معنویت شعرهایش بیشتر به وضوح تصاویر و ضرباهنگ هایکو و شعرهای دائو د ِ جینگ که برگرفته از ذن بودیسم است.  نزدیک تر است فلسفیدن او فلسفیدن فیلسوف مابانه نیست بلکه بر گرفته از فلسفیدن یک عکاس نه در بیان یک نگاه ناتورال و نه عرفان شرقی است.

 

 

شعرهای بیژن جلالی مثل نگاتیوهایی ست که فریم به فریم و البته جدا جدا هر کدام هم عکسند و هم عکس هایی که متحرکند و در کنار خود پاره هایی از واقعیت بد و خوب پدیده ها و پیرامون ماست.

 

 

حالا  شعر کوتاه او را برای چند کلمه  در باره اش نوشتن، انتخاب کرده ام:

 

 

خواننده ی شعر

 

 

پشت در منتظر است

 

 

برای

 

 

او صندلی بیاورید

 

 

و یک فنجان چای

 

 

اضافه بر هر آن چه گفته ایم باید بیفزایم. منِ شاعرانه ی جلالی در شعرهایش هیچ کاره است، چرا که من شاعرانه در لحظه نوشتن شعر ادیب است و نه شاعر، شاخک های چالش و نقد بیشتر شاعران در لحظه سرودن به موازات لب ریختگی شعر ممیزی می کنند. یعنی "جوشش" چشم مدیریت مدبرانه دارد و هر آن چه را در کارگاه تجربه کسب کرده در پدید آوردن ساختار شعر دخالت می دهد در حالی که شاعر ما به هیچ وجه اجازه دخالت مدیریتی، ادبیت و تدبیر به شعر نمی دهد و یک چشم انگار در بیابانی جوشیده می گذارد خود شعر راه خودش را همانند آن چشم بدون دخالت آدمی بیابد.

 

 

شعر او بکر و البته بدوی و غالبا پیش شعر بودن شان دلیلی بر شعر بودنشان است.

 

 

بیژن جلالی و شعرش مرا یاد نابه هنگامی سیبی که از شاخه می افتد می اندازد. او بر خلاف  میکل آنژ که گفته دیوید (داوود) در این سخره هست کار من فقط زدودن حشر و زواید آن است. در تعریف شعری که جلالی به خواننده می دهد بی ربط گفته، او شما را می برد و از پنجره ی خودش در سخره ها آن قسمت هایی که طبیت باعث شبیه بودن آن ها به دیوید شده به شما می نمایاند، کار او فقط نشان دادن و ثبت آن زاویه است. و چه بسا از دریچه انواع گرایش های شعری، شعر او پیش شعر و یا شبه شعر است. هنوز نیاز به ویرایش اساسی دارد، خام است و نیازمند تراش استادانه برای آن که با پیکره ی یک اثر بتوان به آن نگریست. بنابر نمونه شعر آورده شده خواننده شعر او به محض دیدن شعر پشت در بسته ی شعرش نمی ماند و نمی نشیند چرا که دری وجود ندارد بنابراین او خواننده را دعوت به یک فنجان چای ( از فرط سادگی و نه البته قهوه)می کند. و لابد به نفر سومی هم که هست دستور می دهد( شاید دستور شعرش را به منتقد نفر ثانی ابلاغ می کند که کار تو فقط صندلی آوردن است و خواننده هم به اندازه یک فنجان چای خوردن مهمان خانه شعر است و بس.

 

 

"خواننده" ذی حیات و جان دار است، شعر اگر غیر جان دار و دارای ارتباطی ارگانیک با خواننده و چون شعر است بنابریان شاعر غایب هم داخل بازی می شود که لابد آن را گفته ، جلالی نا خواسته در این شعر استعاره را به مدد می گیرد و سفیدخوانی غیر عمدی ایجاد می کند- به واسطه حضور غیر مستقیم شاعر در شعر – او نمی گوید پشت دیوار، می گوید پشت در، یعنی شعر اگر نهان هم بماند با گشوده شدن در، از پرده برون می زند.

 

 

بعد جمله امری منتقد هم حضور غیر مستیقم دارد و سفید خوانی ایجاد کرده است.

 

 

بنابراین شعر و منتقد غایبِ حاضرند. مراعات نظیر ، تضاد، کنایه و استعاره هم می شود از پس این سادگی بیرون آورد. یک فنجان چای که در فرهنگ ما دم دستی ترین پذیرایی از خود و دیگران محسوب می شود، اصولاً از پس خستگی می چسبد.

 

 

بنابراین خستگی هم در این جا اشاره به سادگی و در عین حال انتظار دارد ، انتظاری که شاعر با اصرار سادگی بی تفاوت از کنارش می گذرد و خستگی خواننده، منتقد و شاعر از برآورده نشدن انتظار خواننده از سویی و برآورده نشدن آن از دریچه ای دیگر است.

 

 

 

 

 

24دی 88 


هراس فردا
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: هراس فردا

 

 

بی تو سرای سینه غوغاست بیا    

پهنای دیده همچو دریاست بیا

هر آنچه که بود بی تو امروز گذشت

اینک بدلم هراس فرداست بیا

                                                             

                                                                                                                                                                                             

                                                                     علی  کاربخش


تقویم (شعری از اردلان سرفراز)
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: اردلان سرفراز

 

 

تاریخ مرگ و ماتم است تقویم کهنه روی میز

هر برگ آن را پاره کن میان شعله ها بریز

باید قلم گرفت بدست تقویم تازه ای نوشت

باید که تن نداد و رفت به جستجوی سرنوشت

هر برگ این تقویم درد روز دروغ و شیون است

تاریخ ما حضور ما در دست تو دست من است

بر ما هر آنچه که گذشت تاریخ ما نبوده نیست

آغاز ما عمر زمین با خلقت دنیا یکیست

تا کی به فکر معجزه در انتظار حادثه

سوار سرنوشت تویی پشت غبار حادثه

تا کی به ظلمت گم شدن جادو شدن زانو زدن

خدا ندارد احتیاج به نذر تو نیاز من

تقویم درد تفرقه ما را به عصر سنگ برد

این قوم در خود گمشده از دات خود شکست خورد

این کهنه تقویم غریب تکرارتاریخ عزاست

بی ابتدا و انتها ست نگو شرح حال ماست

باید جهان را تازه دید رفت و به فرداها رسید

برای یک آغاز نو نباید انتظار کشید

به اعتماد دست من باید گرفت از نو قلم

دو باره خط زد و نوشت از ابتدا قدم قدم

تاریخ مرگ وماتم است این کهنه تقویم غم است

بی ترس دوزخ یا بهشت از زندگی باید نوشت

 

 

                                                    اردلان سرافزاز


 
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سانویچ مغز

در شهر من که سلف سرویس را

خانه دانشجو می خوانند

و ساندویچی را پاتوق دانشجو

من به خود حق می دهم که

با شکم بیندیشم

افسوس افسوس

تنها ساندویچی که مرا سیر می کند

مغز است

                                                       محسن زمانی


 
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شاید

شاید گفته بودیم 

                   ما

                      ابر نبارد

که ناودان

            اکبیر خشک خانه هامان شد

شاید خسته بودیم

                     ما

                        میدان را

که مادران گوشه از هزار

                              به هزار گوشه جگرها شان می جویند

شاید بسته بودیم

                   ما

                      چشم ها را

که خورشیدهای بی دریغ تابان

                                     تابیدند خانه ها را

                                     و کوچه از قرار هرمشان هنوز گرم است

 

                                                         آرمان صدیقی


نیما
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: محمد معین

مقدّمه‌ی ِ محمّد معین بر دفتر ِ « ماخ‌اولا »

هفتاد سال پیش ، کودکی در یوش – مازندران – دیده به‌جهان گشود که مقدّر بود بعدها نیمای ِ نیماور ( = نام‌آور ) گردد . نیما در طیّ ِ زندگانی ِ ادبی ِ خود ، در داستان‌نویسی ، نمایشنامه‌نویسی ، نگارش ِ مباحث ِ ادبی ، به‌آزمایش پرداخته است ؛ ولی آنچه که او را نامبردار ساخته ، جنبه‌ی ِ شاعری ِ اوست .
در شعر نیز ، وی مراحل ِ مختلف را طی‌کرده : سرودن ِ اشعاری که شکل و قالب و مضمون ِ آن‌ها به سبک ِ قدماست ؛ سرودن ِ اشعاری که شکل و قالب ِ آن‌ها به سبک ِ پیشینیان است ، ولی مضمون ِ آن‌ها نو و بکر می‌باشد ؛ و سرودن ِ اشعار به سبک ِ نو . از این سه نوع ، آنچه که شخصیّت ِ نیما را نشان می‌دهد ، دسته‌ی ِ اخیر است .
پس از درگذشت ِ نیما – بنا به وصیّت ِ وی – کار ِ تدوین و چاپ ِ آثار ِ فراوان و گران‌قدرش ، با یاری ِ همسر و فرزند و چند تن از یاران ِ صمیم ِ آن مرحوم ، با مراقبت ِ نگارنده آغاز شد ، و نخستین شماره ، به عنوان ِ « افسانه و رباعیّات » از طرف ِ سازمان ِ چاپ ِ کیهان ، طبع و منتشر گردید . و اینک دوّمین شماره به عنوان ِ « ماخ‌اولا » ، به همّت و علاقه‌ی ِ بی‌شائبه‌ی ِ آقای ِ سیروس طاهباز و همراهی ِ آقای ِ شراگیم – فرزند ِ برومند ِ نیما – از طرف ِ « انتشارات ِ شمس » منتشر می‌گردد . امید است که هرچه‌زودتر ، در انتشار ِ آثار ِ دیگر ِ نیما توفیق یابیم .

بهمن‌ماه ِ 1344
محمّد معین

بوسه دوستی (شعری از آرمان)
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

کسی تو را از دوستی

                          بوسه ای نخواهد خواست

کسی تو را به دوستی

                          بوسه ای نخواهد نشاند

در دشت کهکشان شهر

راه های چشم تو کورند

                              و نام تو دیگر یگانه نیست

                              و خون تو

دیگر از گودی قدم هایت

دره ها را نمی سرایند

                           و کوه استعاره غرور تو نیست

با تابوت گرانی که به دوستی نزدیک می شوند

کسی تو را از دوستی

                          یادواره ای نخواهد ساخت

کسی تو را به دوستی

                         یادواره ای نخواهد شد

 

 

 

                                                               آرمان صدیقی


خاموشی(شعری از علی کاربخش)
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی کاربخش

ما شمع نیستیم که خاموشمان کنید

                                         ای باد های مرگ فراموشمان کنید

آنگونه نیستیم که در قحط دوستی

                                         با یک پیاله عاطفه مدهوشمان کنید

 یا ساده باورانه در آغاز این بهار

                                         در مرگ یک پرنده سیه پوشمان کنید

ساکت نمیشویم که در عنفوان عشق

                                         با جسمی از گنا ه هم آغوشمان کنید

اوراق نا نوشته احساس نیستیم

                                         تا با هزار خاطره مخدوشمان کنید

 شاید به ناروا و به صد تهمت دروغ

                                         سودابه ای شوید و سیاووشمان کنید

اما به روح آینه سوگند میخوریم

                                         ما شمع نیستیم که خاموشمان کنید

                                      

                                                                         علی کاربخش


شبها (شعری از دکتر کدکنی)
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: دکتر کدکنی

در این شبها

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد

در این شبها

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سر و سرودش را

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می خوانی

تویی تنها که می خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تباران شهیدان را

تویی تنها که می فهمی

زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را

بر آن شاخ بلند

ای نغمه ساز باغ بی برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ

در خوابند

بمان تا دشتهای روشن آیینه ها

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند

تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام

تو بارانی ترین ابری

که می گرید

به باغ مزدک و زرتشت

تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد

ز جام ساغر خیام

درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویشتن می ترسد

و پنهان می کند هر چشمه ای

سر و سرودش را

در این آفاق ظلمانی

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می خوانی

 

 

 

                          دکتر شفیعی کدکنی (خطاب به مهدی اخوان ثالث)

این شعر با صدای شهرام ناظری و آهنگسازی فرخزاد لایق درمجموعه ای به نام سفر عسرت اجرا شده است .


معرفی سی دی موسیقی (سفر عسرت)
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سفر عسرت

سفر(کتاب بزرگ) عسرت کاری از شهرام ناظری و فرخزاد لایق است که اخیرا به بازار روانه شده . شهرام ناظری آن را به فردوسی زمان مهدی اخوان ثالث تقدیم کرده است . در اینجا شعر اول این کار آورده می شود

 

 

موجها خوابیده اند آرام و رام

طبل طوفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند

آبها از آسیا افتاده است

 

در مزار آباد شهر بی طپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش

 

آه ها در سینه ها گم کرده راه

مرغکان سرشان به زیر بال ها

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قیل و قال ها

 

آبها از آسیا افتاده است

دارها برچیده خون ها شسته اند

جای رنج و خشم و عصیان بوته ها

پشکبنهای پلیدی رسته اند

 

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان

وآنچه بود آش دهن سوزی نبود

این شب است آری شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود

 

مهدی اخوان ثالث

آخر شاهنامه

                                           


شعری از پل لارنس دنبر ترجمه‌ی احمد شاملو
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: پل لارنس دنبر

ب 

 

 

 

روح روز تابستانى و

نفس گل‏سرخى.

تابستان اما سپرى شده‏است و

موسم گل به آخر رسیده.

 

              کجا رفته‏اند؟

              که مى‏داند، که مى‏داند.

 

 

خون قلب منى و

جان آرامشى.

قلب من اما سرداست و

جانم به سیاهى درنشسته.

 

               کجائى تو اى یار؟

               که مى‏داند، که مى‏داند.

 

 

امید سالیان منى و

آفتاب برف‌هاى زمستانم.

سال‏ها اما

زیرآسمانى ابراندود به‏پایان رسیده‏است.

 

              کجا یکدیگر را بازخواهیم یافت؟

              که مى‏داند، که مى‏داند.

منبع = سایت شاملو


پائیز(شعری از کامبیز صدیقی)
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: کامبیز صدیقی

                     

 

 

 

 

 

                       یک برگ زرد را

                       از پنجره  به روی گل قالی اطاق

                       پائیز پرت کرد

 

                                                                   کامبیز صدیقی


سه نقطه(شعری از حسین مکی)
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: حسین مکی

 

سه نقطه

سه نقطه

سه نقطه

سفید

جای خالی

سفید

جای خالی

بهترین شعرت توانست بود

                           اگر

                          سانسور نشده بود

                                                    

 

 

 

                                                           حسین مکی


خواب (شعری از آرمان صدیقی)
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

نگاهت را بردار و

                        بمان

شاید که خواب تعزیه نباشد

                                  تا هنگام مرگ که زمین در چشمهایمان

شاید

     که

         خواب

                تعزیه

                        نباشد

...

آنگاه که از مقبره بر می خیزند

و به انداره خدا خسته اند

دخیل های جویده شده را خواهند شمرد

                                          در جنگل بی خدا و ابر

                                          تا هنگام مرگ که آسمان در چشمهایشان

تا باد مسافر خاک گورستان

از پس صاعقه سوگ

از فریادهای مغلوب مسافر

                                مسافر کند

حتی

با بالش هراس

شاید که خواب تعزیه نباشد

                                 تا هنگام مرگ که زمین در چشمهایمان

 شاید

     که

         خواب

                تعزیه

                        نباشد

 

 

                                

                                                      آرمان صدیقی

 

 

                                                                                    آرمان صدیقی


زنجیری خون (شعری از علی کاربخش)
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی کاربخش

                   

 

دیگر هر انچه غم نیست آن را نمیسرایم                                      

از کوه و دشت و ابر و دریا نمی سرایم

 

از آنچه رفت با تو از آنچه رفت با من

هرچند می توانم اما نمی سرایم

 

بگذر که خسته هستم سرد و شکسته هستم

ای عشق ای پرنده افرا نمی سرایم

 

زخمی عمیق دارم از تیغ زشت دشمن

حتی اگر بمیرم آن را نمی سرایم

 

من زاده غرورم امروز سوت و کورم

جز در فضای جشن فردا نمی سرایم

 

زنجیری جنونم مواج خشم و خونم

بگذار جای دیگر اینجا نمی سرایم

 

                                        مرداد 67 اصفهان

                                           علی کاربخش


به جای مانده
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

آنکه به جای مانده است

خوراک خور بی گلوگاه است

یادبان دستهایی از

                     قلب و باد

فروخفته شده در خشمی عتیق

عظیم

هزار باره مرد

از تبار اشکهای بومی

کم چنان نان در سفره  بسیاران

و دریا دریا

               حوض

آنکه به جای مانده است

تصویر ساز قلب است

با قلب خانه ای منتظر

                           از مرهم ناب دستهایی مملو از شعرو کلمه       

با بادهای دیروز

                    در پایتخت ظهر

                                       تا همیشه

که کوج سایه ها را با ارابه های ولگرد

                                              ولگرد می شوند

با چراغی که به انکار شب خواسته اند

                                              در آسمان کبوتران خشم

                                               که با گلوی ابر می خوانند

                                                                              تا باران

آنکه به جای مانده است

حادثه باز آتش است

با زخمی به طول قرن

با جانی به طول ثانیه

 

 

 

                                                                         آرمان صدیقی


چشمهایت (شعری از علی کاربخش)
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی کاربخش

 

چشمهایت طعم باران می دهند                          طعم نمناک بهاران می دهند

چشمهایت آبشار روشنی ست                            ماهتاب یک شب اهریمنیست

چشمهایت تا قیامت رفته اند                              تا فراسوی نهایت رفته اند

چشمهایت وصل با آن ناکجاست                         امتداد یک شب بی انتهاست

چشمهایت وادی سرگشتگی ست                           وادی غمبار پرپرگشتگی ست

چشمهایت شرح تاریخ منند                                ازدحام خشم و خون و آهنند

چشمهایت آه محشر می کنند                             زخم ها را دیدنی تر می کنند

چشم تو لبریز از ناگفته هاست                            چشم تو بیدار گاه خفته هاست

در نگاهت انعکاس بی کسی ست                         بازتاب قرنها دلواپسی ست

در نگاهت ازدحام درد ماست                              ازدحامی از تمام دردهاست

در نگاهت شعله زاری سرکش است                      داغ هایی از تبار آتش است

با نگاهت می توان غم را زدود                            لحظه هارامی توان ساکت نمود

با نگاهت می توان از خویش رست                       دست تقدیر طبیعت را شکست

با نگاهت می توان غوغا نمود                             آن من گم کرده را پیدا نمود

با نگاهت می توان اعجاز کرد                             قفل ابهام خدا را باز کرد

من تو را زین پیشترها دیده ام                             من تو را پنهان و پیدا دیده ام

در همه تاریخ جای پای توست                            باتمام لحظه ها رویای توست

بی تو اینجا خسته پای رفتن است                         دشنه زاری بغض هرشب بامن است

دیدگانم باز هم تر می شوند                                چشمهایت دیدنی تر می شوند

 

                                                                               کرج /بهمن/ 68

                                                                                   علی کاربخش


بر جای مانده (علی کاربخش)
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: کاربخش

 

 

تیر تشویش از نگاهم در تکاپوی غبار

می پرد بیهوده در دشتی سراسر بی سوار

 

سالیان بس درازی رفت و هر دم می زند

زوزه سرد زمستانی به دل باغ بهار

 

دردل شبها سراسر نقش فردا می کنم

می کشانم پای ماندن را به راهی رهسپار

 

می نشانم روح خود را بر بلندای سپهر

می روم تا مرز دیدار از شهابی شب شکار

 

می شوم آتشفشانی از خروش و خشم و درد

می زنم همسان تندر نعره های بی شمار

 

ای دریغ از اینهمه رویا چو فردا می رسد

می زند رنگ فراموشی به آن لبخند یار

 

حلقه های سخت خواهش بند صد دلبستگی

می کشاند پای رفتن را در عمقی ماندگار

 

نای ماندن را به گام خود نمی یابم و لیک

وحشت از رفتن مرا آورده با ظلمت کنار

 

                                           کرمان آذر 57

                                             علی کار بخش

 


مژده (شعری از آرمان)
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

غم مژده نگاه تو هست و

                              سوگ

                              سقوط برگ به برکه های پاییزی

غم مژده نگاه تو هست و

                              خستگی

                              اجبار افروختن چراغ به نیم روز

در شب بی هجوم ستاره

                             که بیداری

                              تنها

                              در کوچه های نگاه

                                                      با سگهای ولگرد

                                                      ولگرد می شود

غم مژده نگاه تو هست و

                             بیداری

                             که تنها

                                 ولگرد می شود

                                                                        آرمان صدیقی


خاطرات (شعری از علی کاربخش)
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی کاربخش

ای خاطرات دلنشین بدرود بدرود

وسواسهای در کمین بدرود بدرود

ای با شکوه شعر حافظ دیدگانت

در چشم من زیبا ترین بدرود درود

چون غنچه ای نشکفته بودم من به باغت

ای باغبان ای خوشه چین بدرود بدرود

ای همچو خون در کوچه های هر رگ من

ای آرزوی واپسین بدرود بدرود

در بارگاه ذوق من خاتون شعری

آیینه عشق آفرین بدرود بدرود

تاجی به سر داری تو از الماس مشرق

بالا بلند  نازنین  بدرود بدرود

                  

                                            علی کاربخش


می خواهم (شعری از آرمان)
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

     میخواهم ببینمتان

                                           که میدوید

                                                         که میرسید

                                                                       که میشوید

              میخواهم بخواهمتان

                                           که میشوید

                                                        که میدوید

                                                                    که میرسید

             میخواهم

             چون سرودی

             چنان دستهایتان

                              که بر آسمان خوانده اید

               وچون طلوعی

              چنان قلبهایتان

                                          که بر خیابان گشته اید

                                                         بشوم

                                                         بدوم

                                                         برسم

 

     

                                                                      آرمان صدیقی

                                                                     

 


دریچه (شعری از اخوان ثالث)
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: اخوان ثالث

ما چون دو دریچه، روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما.....آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

مهدی اخوان ثالث


عزیز دور غمگین (شعری از سیمین بهبهانی)
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سیمین بهبهانی

عزیز دور غمگین! بمان که شب سر آید

شکوفه های سیمین ز تیرگی بر آید

عزیز دور عاشق! بخوان ترانه ات را

بخوان مگر به گوشم حدیث باور آید

چه سود خواندنت را که آن سوی جهانی

شب تو چون سر آید، شب من از در آید

 

رسید دور شصتم که طرف خود نبستم

بگو دگر ز دستم چه طرفه یی بر آید

ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم

یکی همین که فردا بهار دیگر آید

یکی همین که فردا نهال نو نشانم

به پای او نشینم که وقت نو بر آید

یکی همین که دانه به ره کنم فشانه

مگر به بام خانه دو تا کبوتر آید

دو تا که بغبغوشان، سرود و های وهوشان

در این سکوت غمگین نشاط گستر آید

یکی همین که دستی ز دوستی بگیرم

کز آستین او گل به جای خنجر آید

 

عزیز دور صادق! در آستین چه داری

تو را ز خنجر و گل کدام خوشتر آید؟

بهانه ماندنم را یکی همین صداقت

فریب گو مبادا که عمر من سر آید...

 

  سیمین بهبهانی


 

__._,_.___

نقد ترانه بن بست
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سیامک بهرام پرور

نقد ترانه بن بست

 

 

 

ترانه ی بن بست قرابت ها و تناقض های جالبی با ترانه خونه دارد

باز هم صحبت از یک کوچه است و خانه هایش و یک رود بزرگ

اما این بار داستان به طور کلی متفاوت است

 

میون اینهمه کوچه که بهم پیوسته

کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته

 

می بینید که این بار صحبت از ویرانی نیست صحبت از بن بست بودن و قدمت است

در حقیقت اینجا شاعر رویکردی به اسلوب ساختن کوچه – وطن دارد و نکته ای که مورد توجه قرار می دهد بسیار تامل بر انگیز است

بن بست بودن کو چه ی بن بست کوچه ئی بی ارتباط است کوچه ئی که به هیچ جائی راه نمی برد حتی به نا کجا

اما چرا کوچه وطن شاعر بن بست است و فراسوی این بن بست چیست ؟ شاعر ما را با این سوال ها به بند دوم می برد

 

دیواره کاهگلیه یه باغ خشک - که پر از شعرای یادگاریه

بین ما مونده و اون رود بزرگ - که همیشه مثل بودن جاریه

 

پس این کوچه بن بست است چون یک دیوار کاهگلی راه را بسته است

خصوصیات این کوچه جالب توجه است کاهگلی و پر از شعرای یادگاری و محدود کننده یک باغ خشک

با کمی تفکر می توان دریافت که صحبت از قدمت این دیوار است

دیواری که در عصر آهن و سیمان و بتون از کاهگل ساخته شده است و از یاد نبریم که کاهگل و اصولا بوی کاهگل پشتوانه ای از حس قدمت در خود دارد

پس از آن ترکیب پر از شعر های یادگاری می آد پس این دیوار ارزشمند است و ارزش آن به یادگاری هائی است که در طول زمان بر آن نگاشته

نقد ترانه بن بست 

 

ترانه ی بن بست قرابت ها و تناقض های جالبی با ترانه خونه دارد

باز هم صحبت از یک کوچه است و خانه هایش و یک رود بزرگ

اما این بار داستان به طور کلی متفاوت است

میون اینهمه کوچه که بهم پیوسته

کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته

می بینید که این بار صحبت از ویرانی نیست صحبت از بن بست بودن و قدمت است

در حقیقت اینجا شاعر رویکردی به اسلوب ساختن کوچه – وطن دارد و نکته ای که مورد توجه قرار می دهد بسیار تامل بر انگیز است  

بن بست بودن کو چه ی بن بست کوچه ئی بی ارتباط است کوچه ئی که به هیچ جائی راه نمی برد حتی به نا کجا 

اما چرا کوچه وطن شاعر بن بست است و فراسوی این بن بست چیست ؟ شاعر ما را با این سوال ها به بند دوم می برد

دیواره کاهگلیه یه باغ خشک - که پر از شعرای یادگاریه

بین ما مونده و اون رود بزرگ - که همیشه مثل بودن جاریه

پس این کوچه بن بست است چون یک دیوار کاهگلی راه را بسته است  

خصوصیات این کوچه جالب توجه است کاهگلی و پر از شعرای یادگاری و محدود کننده یک باغ خشک

با کمی تفکر می توان دریافت که صحبت از قدمت این دیوار است

دیواری که در عصر آهن و سیمان و بتون از کاهگل ساخته شده است و از یاد نبریم که کاهگل و اصولا بوی کاهگل پشتوانه ای از حس قدمت در خود دارد

پس از آن ترکیب پر از شعر های یادگاری می آد پس این دیوار ارزشمند است و ارزش آن به یادگاری هائی است که در طول زمان بر آن نگاشته شده است و آخر اینکه محدود کننده یک باغ خشک است یعنی در حقیقت پاسدار هیچ است

باغی که ثمره و بهره ای از زیبائی ندارد اما چرا این باغ خشک است ؟

چون دیوار بین ما و رود بزرگ واقع شده است که می تواند سرچشمه سبزی این باغ باشد

این رود که مثل بودن جاری است نجات دهنده باغ است اما دیوار مانع سرسختی است

به روشنی پیداست که دیوار کاهگلی نماد سنت و باورهای سنتی خشک است و در مقابل آن رود بزرگ نماد نوشدن و جاری شدن و سبز شدن است و شاعر معتقد است که ما به باورهای قدیمی و خرافی مان چنان دلباخته ایم که نه خشکی باغ برایمان مهم است نه رود برایمان اهمیت دارد 

صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماس

این صدا لالائیه خواب خوبه بچه هاس

نکته جالب این جاست که همه می دانیم رود وجود دارد

حتی بچه ها به زیبائی های رود واقفند اما تنها به آوای دورادور از آن دل خوش کردیم و در نتیجه چنین آوایی بجای آن که اسبابی برای بیدار کردن باشد تنها به درد لالائی و خوابیدن و رویا دیدن می خورد

کوچه اما - هر چی هست - کوچه ی خاطره هاس

اگه تشنه است اگه خشک - مال ما کوچه ی ماس

شاعر که خود اهل همین کوچه وطن است دلیل را به زیبائی بازگو می کند

چون این کوچه کوچه خاطره های ماست و تخطی از این خاطره ها انگار مالکیت ما را بر این کوچه بهم می زند و ادامه می دهد 

توی این کوچه بدنیا اومدیم

توی این کوچه داریم پا میگیریم

یه روزم مثل پدر بزرگ باید

تو همین کوچه ی بن بست بمیریم

این کوچه وطن همه زندگی ماست و حتی موطن همه مرگ ما پس باید بی هیچ تغییری حفظش کرد مثل عصر پدر بزرگ ها

شاعر این جا با قراردادن خود – یا به عبارتی نیمه سنتی خود – به عنوان راوی – دلایل این حفظ سنت را با شیوه های احساس اندیش باز گو می کند اما نیمه مدرن او نیز که نسبت به نیمه سنتی اش عقل اندیش تر است حرفای خودش را دارد

اما ما عاشق رودیم مگه نه

نمی تونیم پشت دیوار بمونیم

ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه ؟

نباید آیه ی حسرت بخونیم

عقل می گوید که آیا آب جان داروی خشکی باغ نیست ؟ 

آیا باغ خشک و بی ثمر اصولا افتخاری دارد که دیوار کاهگلی داشته باشد ؟

آیا برای فرار از زنجیر این حسرتها نباید لبان تشنه را با زلالی رود آشتی داد؟

اینها همه تقابل سنت و مدرنیته است چیزی که بیش از هر چیزی در دهه های چهل و پنجاه در ایران غوغا می کرد

در حقیقت انسان موجودی دو پاره بود که نیمش به واسطه تربیت و تاثیر اجتماع خصوصیات سنتی اش را حفظ و نیمی دیگر به واسطه ی تحولات دنیای خارج به سمت مدرنیته حرکت کرده بود  

محصول اولیه این دو پاره گی بی لذتی خواهد بود بی لذتی و حسرتی که آثارش را به شکل یاس و دل مردگی و سر خوردگی می توان دید

چنین خصوصیاتی در تمام جوامع در حال گذار دیده می شود  

و شاعر به زیبائی این دو پارگی را به نمایش می گذارد و البته نهایتا تصمیم عقل آینده اندیشش را برتر می بیند و می سراید

دست خسته مو بگیر - تا دیوار گلی رو خراب کنیم

یه روزی - هر روزی باشه دیر و زود

می رسیم با هم به اون رود بزرگ

تنای تشنمونو می زنیم به پاکی زلال رود

جالب این جاست که شاعر با این که خسته است اما می داند که عجله در این روند تکوینی تنها می تواند اثر سو داشته باشد

او می داند که یک روز دیر یا زود بالاخره این اتفاق خواهد افتاد لذا اصرار نمی کند که همین حالا جامعه باید سیر تحولات خویش را در گستره ی زمان طی کند و با رشدی گام به گام به جایی برسد که دیگر آوای دلپذیر رودسار سبزی و آبادانی تنها یک خیال نباشد و پاکی و زلالیش پذیرای تن های تشنه گردد و این گونه است که شاعر هم

چنان نور امیدواری اش را بر کوچه بن بست می تاباند

در نقد ترانه خونه و بن بست به این خلاصه می رسیم که

شاعر گذشته پر عظمت خانه – وطن را در شعر خونه می ستاید و پاس می دارد و دلتنگ آن عظمتها ست و از سوی دیگر در ترانه بن بست از باورهای قدیمی که دیواری در برابر شکوفائی کوچه – وطن هستند گلایه می کند

در خونه این مفاهیم را می بینیم

خانه – خاطرات قدیمی از خانه – نادلپذیر بودن فعلی خانه – رود – تصمیم برای باز ساختن خانه

ولی در بن بست با این ترکیب ها طرف هستیم

کوچه – خاطرات قدیمی کوچه – نادلپذیر بودن فعلی کوچه – رود – تصمیم برای نو آفرینی کوچه 

شباهت غیر قابل انکار است ولی این ظاهر کار است چون شیوه استفاده از مفاهیم در این دو شعر تقریبا در تضاد با هم قرار دارد 

در خونه ویرانی خانه به سبب سیل است که از رود برخاسته پس رود مولفه ای منفی است که سیل آب آن ویرانگر خانه است

اما در بن بست کوچه خشک است چون ما قصد خراب کردن دیوار کاهگلی که سدی بر رود است را نداریم و می بینیم که رود مولفه ای مثبت است که سبزی و آبادانی را

به همراه می آورد

راستی شما دوست عزیز و دوستدار ترانه راز ماندگاری این ترانه ها را در چه می دانید از میان اظهار نظرات مختلف در مورد ترانه های استاد ایرج جنتی عطائی - تکرارنظر استاد تورج شعبانخانی برای حسن ختام این بخش مرتبط تر از سایرین است

ایرج از یک دغدغه اجتماعی به یک ترانه پر احساس عاشقانه می رسید و این یکی از دلایل ماندگاری آثار اوست

 

دکتر سیامک بهرام پرور


نقد ترانه خونه
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سیامک بهرام پرور

نقد ترانه ی خونه

 

خونه ترانه ای کاملا نمادین است در عین عال در دسته شعر حکایتها نیز جای می گیرد روایت ترانه از زمان حال با این بند شروع می شود

 

خونه - این خونه ی ویرون - واسه من هزار تا خاطره داره

خونه - این خونه ی تاریک - چه روزائی رو بیادم می آره

 

در همین بند ابتدائی ما با چند مفهوم کلیدی همراه می شویم ویرانی و تاریکی حال حاضر و خاطره روزهای گذشته و در می یابیم صحبت از خانه ایست که گذشته های زیبای پر نورو غرورش را با تاریکی و ویرانی عوض کرده است اما چرا؟

و با این سوال به بند دوم می رویم

 

اون روزا یادم نمی ره - دیوار خونه پر از پنجره بود

تا افق - همسایه ی ما - دریا بود ستاره بود منظره بود

 

شاعر چرا را بی پاسخ می گذارد ولی از زیبائی های گذشته با حس نوستالژیک خود سخن می گوید پنجره نماد روشنائی و ارتباط - دریا نماد وسعت و زیبائی - ستاره نماد امید و نور ...همه و همه منظره های فراموش نشدنی اند و باز می سراید

 

خونه خونه - جای بازی - برای آفتاب و آب بود

پره نور واسه بیداری - پره سایه واسه خواب بود

 

در این بند دو نکته وجود دارد

اول افسوس حاصل از تکرار خونه در مصرع اول که از حیث فرم حالتی دریغ خواهانه ایجاد می کند که این حالت با مفهوم شادمانی کلمه بازی به تضادی جالب توجه می رسد و دوم اشاره به این که در این خانه همه چیز سرجایش بوده است

نور برای بیداری - سایه برای خواب یعنی جمعی از تضادها که با حضور بموقع خود به واسطه نظم مناسب - زاینده آرامش و زندگی اند ادامه می دهیم

 

پدرم می گفت قدیما کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون - خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

 

برای ساختن چنان خانه باید هم چنین بود اگر قرار باشد زیبائی باشد زشتی کینه به کار نمی آد و اگر قرار باشد جائی برای بازی پر تلالو آفتاب و آب ساخت باید با برف و باد و باران - مظاهر قهر تقدیر و طبیعت جنگید - و چنین جنگی جز با نیروی عشق میسر نیست عشقی به خانه و خانمان و وطن

 

خونه عشق مادرم بود - که تو باغچه اش گل اطلسی می کاشت

خونه روح پدرم بود - چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت

 

نه تنها ترکیب واژگان این چند بند سرشار از نرمی و لطافت و زیبائی است پنجره دریا ستاره آفتاب آب نور سایه قلب عشق اطلسی روح ...وبا نگاهی دقیقتر به راحتی می توان دریافت که موسیقی شعر از آغاز با لحنی کش دار و لالائی وار آغاز می شود و بتدریج در دو بند اخیر با افزوده شدن بر طول مصرعهای زوج این ا لحن آرام و رودخانه وار تقویت می شود تا خواننده در آرامش این یاد آوری های زیبا غرق شود و به هم حسی با راوی در عشق به این خانه و خانمان نزدیک شود

اما به ناگهان بند بعدی با وزن کوبشی و مقطع و کوتاهش مانند پتک بر سر مخاطب آوار می شود

 

سیل غارتگر اومد - از تو رود خونه گذشت

پلا رو شکست و برد - زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل - خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت - مادر و دیوونه کرد

 

همانطور که سیل به ناگهان سر می رسدهمه چیز در شعر نیز به ناگهان اتفاق می افتد

وزن کوبشی و کوتاه می شود کلمات از لطافت به خشونت می رسد سیل غارتگر شکست برد زد ویرونه کشت دیوونه و ... و کلیت شعر به یک نفس نفس زدن دیوانه وار از ترس تشبیه می شود

از سوی دیگر تعدد فعلها در این دو بند حکایت از زیرو رو شدن همه چیز دارد و سرعت این فرایند

و درست همین جاست که ما جواب چرای بند آغازین را به بی رحمانه ترین شکل می گیریم اما سیل همانطور که ناگهانی آمده ناگهانی هم خواهد رفت و البته دریغ و افسوس در پس خود به جا خواهد گذاشت دریغی که با لحنی کشدار تر از آغاز مویه می کند

 

حالا من موند مو این ویرونه ها

پره خشمو کینه ی دیوونه ها

 

اما راستی آیا این پایان ترانه است شاید اگر ترانه سرای دیگری غیر از جنتی بود همین پایان تلخ و مویه وار را بر می گزیند و تمام اما او با تمام گلایه ای که از اوضاع دارد و سیاهیها را می بیند امید به نور را نیز از دست نداده است پس می سراید

 

من زخمی من خسته من پاک

می نویسم آخرین حرفو رو خاک

کی میاد دست توی دستم بزاره

تا بسازیم خونه مونو دوباره

 

انسان وظیفه ای جز ساختن ندارد حتی اگر هزار بار سیل غارتگر از هزار رودخانه بگذرد رسالت انسانی چیزی جز این نیست اما این را هم باور دارد که یک دست صدا ندارد و اصولا - خانه وطن تنها برای ( من ) نیست مال ( ما ) است و شاعر آخرین حرفش را بر روی سنگ خاکش می نویسد تا اگر از امروزیان اش کسی به همراهیش بر نخاست فرداییان او یاری گرش باشند

ناگفته پیداست که ترانه ماندگار خونه ستایشی از گذشته پر شکوه وطن و نکوهش ویرانی اش در زمانه ی شاعر است شاعر خود را میراث دار آن گذشته پر نور می داند و به همین سبب تن به تاریکی و ویرانی نمی تواند بسپرد

 

 

دکتر سیامک بهرام پرور